دفتر شعر
۲۲۲ شعر در این دفتر
چون ابر شب ز آتش تب میگریستماز ترکتاز برق طرب میگریستم
یک گام گر از محمل غم بازپس افتمپیش آیم و چون ناله به پای جرس افتم
دیده را گم داشتم عمری و اکنون یافتمگر نیامد نکهت پیراهنی چون یافتم
درین مدت که در خیل اسیران تو جا کردمز من روزی که یک جان خواستی صد جان فداکردم
چو شبها بستر و بالین دل از ریش میکردمسراغ خواب آسایش ز مرگ خویش میکردم
شب که غمهای ترا پردهنشین میکردماز تبسم لب زخمی شکرین میکردم
پریشان نالهام بر گرد هر گلزار میگردمنا از سودای گل در جستجوی خار میگردم
به بوی درد پریشان زلف یار شدمنه صید دوست که صید دل فگار شدم
چمن پیرای صبحم کیمیای خاروخس دارمبه هر شاخی ترنج آفتابی پیش رس دارم
لب زخم ستمم مژده ماتم دارمگوش داغم خبر مردن مرهم دارم
ارمغان از بینوایی غم به گلشن میبرموز تهیدستی به بلبل تحفه شیون میبرم
بترس از آن که دمی دامن سحر گیرمچو شعله دم به دم از سوز سینه درگیرم
گر شاهد غم جلوه کند کام نگیرمور خون جگر باده شود جام نگیرم
فردوس ساز کلبه پردود آتشمباری اگر زیان خودم سود آتشم
نوبهارست و در انجام طرب میکوشملب گل میمکم و خون جگر مینوشم
گوارا باد آیات تجلی بر لب هوشماگر بخشد ثوابش را به دوزخ دیده و گوشم
دیریست که از گریه بهار دل ریشمشادابتر از غنچه خون بر سر نیشم
نسیم نوبهاران نیستم کاندر چمن رقصمبه دوزخ افکنیدم تا به ذوق سوختن رقصم
چون سینه ماتمزدگان غرقه داغمدر کسوت سوسن شکفد لاله راغم
کتاب عشقم و آیات زلف دوست عنوانمز سر تا پا گرم بندند شیرازه پریشانم
جنون از داغ رسوایی چو آراید گلستانمنگنجد چاک از شادی در آغوش گریبانم
از ناله لب حوصله بستن نتوانمهمچون مژه بی اشک نشستن نتوانم
عشق کو تا آتشی در خرمن اخگر زنمچتر شاهی بر سر اورنگ خاکستر زنم
قرعه کاری به نام سعی باطل میزنممیکشم از سینه تیر آه و بر دل میزنم