دفتر شعر
۱۲۸ شعر در این دفتر
ای آنکه بذات خود عظیمی و عزیزکس را بکمال هستیت نیست تمیز
عمرت رود ارتمام برجرم و هوسبه زانکه رسد دمی جفای تو بکس
گر سالک عارفی و بیعیب و عبوسبدخواه مباش بر مسلمان و مجوس
ای آنکه مکمل عقولی و نفوسهیچ از کرمت نگشته نفسی مایوس
بر بنده رو سیاه یارب تو ببخشبر عاجز بیپناه یارب تو ببخش
گویم سخنی ترا از الهام سروشدریاب بهوش و دار چون حلقه بگوش
مائیم قلندران وارسته ز خویشبیگانه ز خلق و بینیاز از کم و بیش
جز پوست خود صفی به تن خرقه مپوشوندر طلب روزی مقسوم مکوش
در خانه و شهر و خلوت و انجمنشمیجویم و نیست در میان جز سخنش
شئیی بنظر نمایدت تا ناقصجان تو نگشته از تعین خالص
ای ذات تو بر جمیع ذرات مفیضظل کرمت کشیده بر اوج و حضیض
یارب من اگرچه رفت عمرم به غلطپاداش غلط هم از چه قهر است و سخط
گر راه روی تجاوز از خط صراطحاشا که بتفریط کنی یا افراط
لفظی که نباشد آگه از وی لافظبود آنکه به قصه بافت بر هم واعظ
ای کون و مکان ز خوان جودت محفوظدر ظل عنایت تو اشیاء محفوظ
گر میری و مرتراست اقلیم وسیعور صاحب مکنتی و اورنگ رفیع
گر حق طلبی بحق خود شو قانعحق همه کس ز حق رسد بیمانع
باشد گرت از وجود درویش سراغآن نیست که نیستش ز کونین فراغ
یکرنگ بخم کن فکان زد صباغبر پرده خلق را بخود داد سراغ
صوفی نشود کسی به پوشیدن صوفبایست دلی مجرد از نقش و حروف
ای خسرو مُلک و دین شهنشاه نجفای رشته آفرینشت جمله به کف
دیدیم در این جهان بچشم تحقیقمهر اسداللهست و آلش توفیق
تا بر نکنی با صطفای دل و دلققلاب علاقه و امید از خود و خلق
گر مَردی و نیست پای اکرامت لنگبر جام کسی مزن بنا کامی سنگ