دفتر شعر
۵۲۲ شعر در این دفتر
شود از حجت الحق هر که سایلباو میگو: بود انسان کامل
حجابت عکس صورتهای کونیستکه جز آن بر تجلی مانعی نیست
حروف آمد ز اعیان محیطهحقایقهای معلوم بسیطه
بود حیرت آزادی ز اغیاراگر چه نیست غیر اندرین دار
بود حرق از تجلیها اواسطکه جاذب بر فنا شد در ضوابط
ز حفظالعهد بشنو کان حدود استعبادالله را ز آن نفع و سود است
یکی دیگر ز حفظ العهد آنستکه در این سیر سالک را نشانست
تو را گر فهم اسرار و دقایقبود بشنو حقیقت از حقایق
محمد را حقیقت گفت کاملبود اول تعین نزد عاقل
خود اسماء را حقایق آن صفاتستکه در معنی تعینهای ذات است
تو را حق الیقین گر سمع باشدشهود حق بعین الجمع باشد
بود خود حکمت معلوم لایقهمان علمت باشیاء و حقایق
نگردد خاطرت هرگز مکدرنیوشی از صفی تا شرح خاطر
بود گر بر ولایت محرمیتتو را بشنو وجود خاتمیت
تو را گر هست ذوقی از تصوفبیان خرقه بشنو بیتکلف
مراد از خضر بسط رهروانستچنانک الیاس هم قبض عیانست
بود آن خطره کایدپیش سالکبدفع آن نباشد عبد مالک
بود خلت بتحقیق موحدتحقق بر صفات حق واحد
بود خلوت ترا با حق تکلمبسر خویش در عین تنعم
بود آن نزد عارف خلع عاداتکه واقف گردد از حق عبادات
تو از خلق جدید این را سنددانز موجود اتصالات مدد دان
بود آن صولت نفس عقورتباستیلا چون باد دبورت
مرا شد ردهالبیضا مسجلکه عارف خواند آنرا عقل اول
هر آن کز غیب بازستش مشاعرکند قصد اولیا را از ذخایر