دفتر شعر
۱۲۰ شعر در این دفتر
اندر دل من بدین عیانی که توئیوز دیده من بدین نهانی که توئی
گاهی که به طینت خود افتد نظرمگویم که من از هر چه در عالم بترم
زین نادره تر کرا بود هرگز حالمن تشنه و پیش من روان آب زلال!
محنت همه در نهاد آب و گل ماستپیش از دل و گل چه بود آن حاصل ماست
مرا تا باشد این درد نهانیتو را جویم که درمانم تو دانی
پر آب دو دیده و پر آتش جگرمپر باد دو دستم و پر از خاک سرم
حسن تو فزون است ز بینائی منراز تو برون است ز دانائی من
ما خود ز وجود خویش تنگ آمده ایموز روی قضا بر سر سنگ آمده ایم
غم کی خورد آنکه شادمانیش توئییا کی مرد او که زندگانیش توئی
دل کیست که گوهری فشاند بی تویا تن که بود که ملک راند بی تو
این قصه نه زان روی سیاه آمده استکاین رنگ گلیم ما سیاه آمده است