دفتر شعر
۱۲۰ شعر در این دفتر
خصمان گویند کاین سخن زیبانیستخورشید نه مجرم ار کسی بینا نیست
تا کی سخن اندر صفت و خلقت آدمتا کی جدل اندر حدث و قدمت عالم
چندان ناز است ز عشق تو در سر منتا بر غلطم که عاشقی تو بر من
من پای ز جان برون نهادم زمیانجان داند با تو و تو دانی با جان
تا جان دارم غم تو را غمخوارمبی جان غم عشق تو بکس نسپارم
خالی نه ای از من و نه بینم رویتجانی که تو با منی و دیدار نه ای
دل زان خواهم که بر تو نگزیند کسجان، زان که نزدبی غم عشق تو نفس
در هجر تو کار بی نظام است مراشیرین همه تلخ و پخته خام است مرا
تا تو توئی تو را به حق ره ندهندچون بی تو شدی زدیده بیرون ننهند
روزی که سر از پرده برون خواهی کرددانم که زمانه را زبون خواهی کرد
در عشق تو از ملامت بیخبراندر جان و جگر خدنگها دارم من
به دوستیات بمیرم به ذکر زنده شومشراب وصل تو گرداندم ز حال بهحال
هر درد که زین دلم قدم برگیرددردی دگرش بجای در برگیرد