دفتر شعر
۱۲۰ شعر در این دفتر
خسروا شاها جوان دل شهریارا سروراای جهان را عهد نو هنگامهات خرم بهار
ز ارباب دنیا که دارد جهانبه ذات جهاندارشان افتخار
آن سپهر ایوانکه از بخت بلندداردش کیوان به صد اخلاص پاس
عشقی آن نخل خرد پرور بستان سخنکه به سیل اجل از دهر برآمد بیخش
ای مالک ملک سپه مملکت مداردر ملک خویش آتش آزار را بکش
ای شهسوار عرصه همت که میکشنددر راه جود غاشیهات حاتمان به دوش
ای تو را قدر و جلال از چرخ ذی قدرت زیادوی تو را جود و نوال از بجر گوهرپاش بیش
قیمتی گوهر بساط وجوددر یک دانه جلیل صدف
نمودیم این دو در وقف از ره صدقبرین مسجد که نورش رفته تا سقف
شهسواری که عرصهٔ گردونبست حکمش به حلقهٔ فتراک
افتخار اهل دولت خواجه احمد آن که بودنشه اقبالش از فیض ازل در آب و گل
دلا بنگر این بیمحابا فلک راکه شد تا چه غایت به بیداد مایل
ملا ابوالحسن که در محیط وجود اوزین خاکدان رساند به افلاک موج فضل
قاضی آن عالم اسرار قدرکه خرد خواندیش استاد عقول
میشد چو رضیع رازق پاک جلیلملک و فلک و ملک به دارا تحویل
دلا چو ابر بهاری به نوحه و زاریبه بار اشگ جگر گون ز دیده پرنم
پادشه ملک صباحت که بودهم به صفا پادشه وهم به نام
بر روی فرش اغبری مستدیر سقفدر زیر چرخ چنبری لاجورد فام
گلبن گلزار سیادت که بودزبدهٔ سادات ذوی الاحترام
فارس میدان معنی حامدی بینظیرآن که بود از بدو فطرت از سخندانان تمام
سرو را از نوید خلعت خاصبس که امیدوار گردیدم
وقت آن شد که به شمشیر زبانجدل آغازم و کارت سازم
شخصی که به ریشیش چو نظر میدوزمصد فصل ز ریشخند میآموزم
باز طوفان اجل نابود ساختگوهری از قلزم ز خار علم