دفتر شعر
۸۱ شعر در این دفتر
ای صاحب مسئله! تو بشنو از ماتحقیق بدان که لامکان است خدا
از دست غم تو، ای بت حور لقانه پای ز سر دانم و نه، سر از پا
ای عقل خجل ز جهل و نادانی مادرهم شده خلقی، ز پریشانی ما
دوش از درم آمد آن مه لاله نقابسیرش نه بدیدیم و روان شد به شتاب
این راه زیارت است، قدرش دریاباز شدت سرما، رخ از این راه متاب
شیرین سخنی که از لبش جان میریختکفرش ز سر زلف پریشان میریخت
دی پیر مغان، آتش صحبت افروختایمان مرا دید و دلش بر من سوخت
دنیا که از او دل اسیران ریش استپامال غمش، توانگر و درویش است
مالی که ز تو کس نستاند، علم استحرزی که تو را به حق رساند، علم است
دنیا که دلت ز حسرت او زار استسرتاسر او تمام، محنتزار است
با هر که شدم سخت، به مهر آمد سستبگذاشت مرا و عهد نگذاشت درست
آن دل که تواش دیده بدی، خون شد و رفتو ز دیدهٔ خون گرفته، بیرون شد و رفت
فرخنده شبی بود که آن دلبر مستآمد ز پی غارت دل، تیغ به دست
تا شمع قلندری بهائی افروختاز رشتهٔ زنار دو صد خرقه بسوخت
تا منزل آدمی سرای دنیاستکارش همه جرم و کار حق، لطف و عطاست
حاجی به طواف کعبه اندر تک و پوستوز سعی و طواف، هرچه کردست نکوست
در میکده دوش، زاهدی دیدم مستتسبیح به گردن و صراحی در دست
هر تازه گلی که زیب این گلزار استگر بینی، گل و گر بچینی، خار است
آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوستوان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست
علم است برهنه شاخ و تحصیل، بر استتن، خانهٔ عنکبوت و دل، بال و پر است
رفتم ز درت ز جور، بیش از پیشتاز طعن رقیب گبر کافر کیشت
پیوسته دلم ز جور خویشان، ریش استوین جور و جفای خلق، از حد بیش است
در مزرع طاعتم، گیاهی بنمانددردست به جز ناله و آهی بنماند
نقد دل خود بهائی آخر سره کرددر مجلس عشق، عقل را مسخره کرد