دفتر شعر
۸۱ شعر در این دفتر
آن حرف که از دلت غمی بگشایددر صحبت دل شکستگان میباید
عشاق به غیر دوست، عاری دارنداز حسرت آرزوی او بیزارند
رندان گاهی ملک جهان میبازندگاهی به نگاهی، دل و جان میبازند
با دل گفتم: به عالم کون و فسادتا چند خورم غم؟ تنم از پا افتاد
ای در طلب علوم، در مدرسه چند؟تحصیل اصول و حکمت و فلسفه چند؟
خوش آن که صلای جام وحدت در دادخاطر ز ریاضی و طبیعی آزاد
دیدی که بهایی چو غم از سر وا کرداز مدرسه رفت و دیر را ماوا کرد
او را که دل از عشق مشوش باشدهر قصه که گوید همه دلکش باشد
تا نیست نگردی، ره هستت ندهنداین مرتبه با همّت پستت ندهند
فردا که محققان هر فن طلبندحسن عمل از شیخ و برهمن طلبند
بر درگه دوست، هر که صادق برودتا حشر ز خاطرش علائق برود
دل درد و بلای عشقش افزون خواهداو دیدهٔ دل همیشه در خون خواهد
دل جور تو، ای مهر گسل، میخواهدخود را به غم تو متصل میخواهد
لطف ازلی، نیکی هر بد خواهدهر گمره را روی به مقصد خواهد
ای آنکه دلم غیر جفای تو ندیدوی از تو حکایت وفا کس نشنید
کاری ز وجود ناقصم نگشایدگویی که ثبوتم انتفا میزاید
آهنگ حجاز مینمودم من زارکامد سحری به گوش دل این گفتار
از دام دفینه، خوب جستیم آخربر دامن فقر خود نشستیم آخر
گفتم که کنم تحفهات ای لاله عذارجان را، چو شوم ز وصل تو برخوردار
از نالهٔ عشاق، نوایی برداروز درد و غم دوست، دوایی بردار
در بزم تو ای شمع، منم زار و اسیردر کشتن من، هیچ نداری تقصیر
تا بتوانی، ز خلق، ای یار عزیز!دوری کن و در دامن عزلت آویز!
از سبحهٔ من، پیر مغان رفت ز هوشوز نالهٔ من، فتاد در شهر خروش
ای زاهد خود نمای سجاده به دوشدیگر پی نام و ننگ، بیهوده مکوش