دفتر شعر
۸۱ شعر در این دفتر
کردیم دلی را که نبد مصباحشدر خانهٔ عزلت، از پی اصلاحش
از ذوق صدای پایت، ای رهزن هوشوز بهر نظارهٔ تو ای مایهٔ نوش
از بس که زدم به شیشهٔ تقوی سنگوز بس که به معصیت فرو بردم چنگ
یک چند، میان خلق کردیم درنگز ایشان به وفا، نه بوی دیدیم نه رنگ
در چهره ندارم از مسلمانی رنگبر من دارد شرف، سگ اهل فرنگ
در مدرسه جز خون جگر، نیست حلالآسوده دلی، در آن محال است، محال
عمری است که تیر زهر را آماجمبر تارک افلاس و فلاکت، تاجم
غمهای جهان در دل پر غم داریموز بحر الم، دیدهٔ پر نم داریم
افسوس که عمر خود تباهی کردیمصد قافلهٔ گناه، راهی کردیم
بی روی تو، خونابه فشاند چشممکاری به جز از گریه، نداند چشمم
یکچند، در این مدرسهها گردیدماز اهل کمال، نکتهها پرسیدم
ما با می و مینا، سر تقوی داریمدنیا طلبیم و میل عقبی داریم
در خانهٔ کعبه، دل به دست آوردمدل بردم و گبر و بتپرست آوردم
هر چند که رند کوچه و بازاریمای خواجه مپندار که بیمقداریم
خو کرده به خلوت، دل غم فرسایمکوتاه شد از صحبت مردم، پایم
گفتیم: مگر که اولیاییم، نهایمیا صوفی صفهٔ صفاییم، نهایم
امشب بوزید باد طوفان آیینچندانکه برفت، گرد عصیان ز جبین
برخیز سحر، ناله و آهی میکناستغفاری ز هر گناهی میکن
فصاد، به قصد آنکه بردارد خونمیخواست که نشتری زند بر مجنون
یارب، تو مرا مژدهٔ وصلی برسانبرهانم از این نوع و به اصلی برسان
ای برده به چین زلف، تاب دل منوی کشته به سحر غمزه، خواب دل من
هر شام و سحر ملائک علیینآیند به طرف حرم خلد برین
ای عاشق خام، از خدا دوری توما با تو چه کوشیم؟ که معذوری تو
رویت که ز باده لاله میروید از اووز تاب شراب، ژاله میروید از او