دفتر شعر
۲۲ شعر در این دفتر
بگماز گل بکردی و ما را بداد نقلامرود کشته دادی زین ریودانیا (؟)
به بازی کریزی بماندم همیاگر کبک بگریزد از من سزاست
رفت در دریا به تنگی آبخوستراه دور از نزد مردم دوردست
بت من جانور آمد، شمنش بیدل و جانمنم او را شمن و خانهٔ من فرخار است
سیهکاسه و دون و پرخوار بودشتروار دائم به نشخوار بود
به حیله چو روبه فریبنده بودبه کینه چو شیر ستیهنده بود
چنانچون خوکه درپیچد به گلبنبپیچم من بر آن سیمین صنوبر
ز تاک و خوشه فروهشته و ز باد نوانچو زنگیانی بر بازپیچِ بازیگر
ما و سر کوی ناوک و سفج و عصیراکنون که درآمد ای نگارین مه تیر
نقل ما خوشهٔ انگور بود، ساغر سفجبلیل و صلصل، رامشگر و بر دست عصیر
شراب شب و نشئهٔ آن نیرزدبه فاژیدن بامدادان خمارش
هوش من آن لبان نوش تو بودتا شد او دور، من شدم مدهوش
سپاهی که دارد سر از شه دریغنباید همی کافت آن سر ز تیغ
جهان همیشه بدو شاد و چشم روشن بادکسی که دید نخواهدش کندهبادش کاک
به فرهنجیدنش بستم کمر تنگتو دل را زو مکن زین بیشتر تنگ
گفت: من پاسخ تو باز دهمآنچه بایست توست ساز دهم
سرو است و کوه سیمین جز یک میانش سوزنخسته است جان عاشق وز غمرگانش بلکن
چو گردد آگه خواجه ز کارنامهٔ منبه شهریار رساند سبک چکامة من
ز نالیدنش کوه شد بیسکونز موییدنش شد دل سنگ خون
رای مُلک خویش کن شاها! که نیستملک را بی تو نکویی و براه
ندانم یکتن از جمله خلایقکه در دل تخم مهر تو نکشته
کسی بیعیب نبود در زمانهرطب را استه باشد در میانه