دفتر شعر
۲۵۲ شعر در این دفتر
نیم جو معتقد طاعت بیگریه مشونرسد کشته بیآب به سر حد درو
زاهد چه سازم با چشم و ابروآن ناوکافکن این سخت بازو
ای سر سروقامتان خاک ره نیاز توعجز تمام خوشنما در بر کبر و ناز تو
ای فر و عز و جا عیان از جبین تواقبال زر خریده لعل نگین تو
هاتفم داد مژدهای از نوکه بکش جام و ناامید مشو
دو عالم دو چشم است حیران توکجا فکر ما و کجا شان تو
ای کنت کنز آیه نقش نگین توگنجور گنج شارع شرع مبین تو
ای نه فلک از بحر عطای تو حبابیوی هشت بهشت از چمن لطف تو بابی
ای آستان قدرت لبریز پادشاهیذات تو فرد اول از قدرت الهی
ای مصحف جمال تو از رحمت آیتیبا عارض تو قصه یوسف حکایتی
منظور دل سینه پرنور تو بودیاز صنعت این آینه منظور تو بودی
از از ورق حسن تو هر حرف کتابیخلق حسن از دفتر اخلاق تو بابی
سلامی چون نسیم صبحگاهیبه آن رونقفزای بزم شاهی
ای پادشاه خوبان سوی گدا نگاهیخوبان نگاه خود را سر میدهند گاهی
ز بس پیچیدهام خود را به فکر نازکاندامیخیالی گشتهام موهوم آن هم نارس خامی
نه با خورشید و این چرخ بازیگر کند بازیخم چوگان این بیدادگر با سر کند بازی
بیا ساقی که سردی میکند دیتو هم گرمی بکن با آتش می
سرگشته و پریشان تا کو به کو نگردیواقف ز راز این بحر چون آب جو نگردی
یک شیشه از می ناب با یار سیم ساقیگنجت اگر دهد رو در گوشه وثاقی
باز در آتشم ز روی کسیمیکشد خاطرم به سوی کسی
ای دل نهفته ناله و افغان چه میکنیرازی که برملا شده پنهان چه میکنی
گرت هواست که در دیدهای جهان بنماییچنان که هستی باید که آن چنان بنمایی
نیست با ادافهمان حاجت درافشانیشوق دیدنت دارم این قدر که میدانی
تا شدم آشنای تنهاییفارغم از جفای تنهایی