دفتر شعر
۲۵۲ شعر در این دفتر
این که آید یار یا خورشید تابان است اینماه خویش رفتار یا سرو خرامان است این
آن شب کز آتش می گردد چراغ روشنپروانه میکشان را گوید چراغ روشن
دوست یا رب چه دید باز از منکه همی تافت رخ به ناز از من
دشمنی با ما به حرف دیگران دیگر مکنهر چه گوید مدعی در حق ما باور مکن
یار دل را بیتکلف کرده جای خویشتنصورت آیینه خود شد رونمای خویشتن
بیطمع باش و عافیتها کنترک این خوی و خاصیتها کن
نیست مرا در نظر جز رخت ای ماه منلطف تو هم کم مکن از دل آگاه من
به اصل و نسل مباهات ای پسر کم کنتو خویش را خلف دودمان آدم کن
ای فلک بردی ز شاهان گر چه تاج از حد برونمن به درویشی گرفتم از تو باج از حد برون
خویش را تند و تلخ زود مکنآتش خشم را سجود مکن
خویش را رسوای شهر و کوچه و بازار کنهمچو من با سادهرویان عشق ورز و کار کن
خوشا در جستوجویت از پی رنگ قبا گشتنتو را از دور غافل دیدن و بیدست و پا گشتن
سرمکش از سرای درویشانرخ متاب از دعای درویشان
باده ناب را تماشا کنصافی آب را تماشا کن
چشمت که دل از زاهد صد ساله گرفتهخود مایل خود گشته و دنباله گرفته
بازم تو غارت خرد و هوش کردهایبازم به یک نگاه تو مدهوش کردهای
ای روشن از خاک درت چشم جهانبین همهمهر تو چون شیر و شکر با جان شیرین همه
زنار طعنه خوبی بر آفتاب زدهز لطف آمده با ذرهای شراب زده
نه سروت میتوانم گفت نه ماهبه اقبالت نگاهم نیست کوتاه
شده در شیشه ما بیتو می ناب گرهمفکن این همه بر خاطر احباب گره
سحر چون رخ نماید آفتاب آهسته آهستهکشد با ساغر زرین شراب آهسته آهسته
روییست که عالم از تو دیدهیا گلشن هیچ کس ندیده
ماهی که کسب نور کند آفتاب از اوهر ذره دیدهایست به صد آب و تاب از او
روز عید است روی مهوش توشب قدر است زلف دلکش تو