دفتر شعر
۲۵۲ شعر در این دفتر
دل دادهایم و تحفه دردی گرفتهایمخون خوردهایم و چهره زردی گرفتهایم
ما تن به عیش مفت و مسلم نمیدهیمیعنی غم تو را به دو عالم نمیدهیم
تا پای همت میرود از آرزو رم میکنمدست از تمنا میکشم تسخیر عالم میکنم
از دامن خود دست کشیدیم و گذشتیماز غیر تو مردانه بریدیم و گذشتیم
من از آن کلاه همت که طرف بر شکستمچه طلسم آرزوها که به یکدگر شکستم
دگر رفتم که در میخانه باشمرفیق شیشه و پیمانه باشم
هر زمان از خون دل جام شرابی میزنمدر غم شکرلبی بر آتش آبی میزنم
پیمانهکش و رند و خراباتی و مستیمتزویر ندانیم همینیم که هستیم
به صد آشفتگی چون موج هر سو بیقرار افتمکه زاین دریای توفانخیز شادی بر کنار افتم
چشم تر آخر به رویش بینقاب انداختیمدامن آلودهای بر آفتاب انداختیم
از ریا طرفی نبستم ترک عادت میکنممیروم در حلقه مستان عبادت میکنم
چه غم دارم غم دلدار دارمچه کم دارم غم بسیار دارم
ای دل بیا که مژده وصلی شنیدهامروز خوشی به طالع خود باز دیدهام
هر کجا مستان به آن سرو روان برخوردهایماز جهان گل چیده از بخت جوان برخوردهایم
به خون دیده مکتوبی نگارمیکایک عرضه دارم آن چه دارم
کو همت مردانهای تا از تمنا رم کنمچون کار این عالم شود تسخیر آن عالم کنم
هر جا ز سر گذشت خود افسانه بستهایمبندی به پای عاقل و دیوانه بستهایم
گر دیدهام غبار و پناهی گرفتهامبر طرف دامنی سر راهی گرفتهام
خیز تا بر در میخانه گذاری بکنیمبا لب مغبچهای دفع خماری بکنیم
میروم تا گریهای در دامن هامون کنمتحفهای من هم نثار تربت مجنون کنم
آن شب که با خیال لبت غنچه خفتهامصبح از نسیم زلف تو گل گل شکفتهام
مجنون تو را تا کی روی دگری دیدنبا ماه سخن گفتن در خواب پری دیدن
میگفت لیلی روزی به مجنوناز حسن من شد عشق تو افزون
پیش بتان مذمت خورشید و ماه کندر گفتوگو به مشرب هر کس نگاه کن