دفتر شعر
۲۵۲ شعر در این دفتر
ساقی بیا که غنچه دل با تو وا شودیا رب وجود فیضرسان بیبلا شود
از تماشای جمالت باغ رضوان ساختنداین خبر شد پهن عالم را گلستان ساختند
لب لعل تو کار باده کندنعمتت را خدا زیاده کند
مژده ای دل که صف لشکر غم بر هم خوردخبر قبح به گوش همه عالم خورد
سایهبان فتح و نصرت بال اقبال تو بادقاف تا قاف جهان در سایه بال تو باد
بشنو از من سخنی کز غمت آزاد کندبه یقین شاد شود هر که دلی شاد کند
عقل چون مشغول خود شد شهر و زندان ساختندچون جنون از خود به تنگ آمد بیابان ساختند
هیچ دل معشوق ما را رام نتوانست کردهیچ جا آن طفل شوخ آرام نتوانست کرد
حسن تا دارد از حیا تعویذعشق را هم بود وفا تعویذ
عمری اگر چه از من بیدل رمید یارشکر خدا که بر سرم آخر رسید یار
ساقیا آن آب گلناری بیارغم مخور برخیز تا داری بیار
در پیش اختیار تو ما را چه اختیاردر ملک پادشاه گدا را چه اختیار
شبی به دیر مغانم فتاد راه نظرشدم به پیش که بینم به دیر چیست خبر
عشق دریاییست من چون موج در وی بیقرارموج را در بیقراریها نباشد اختیار
بردی دل ما بتا نگه دارحقت بود از بلا نگه دار
حسن خوبان را حیا باید نگهبان ای پسراز حیا سرخ است دائم روی خوبان ای پسر
آهوی فیض را نکند بوالهوس شکارکی شوق عنکبوت کند جز مگس شکار
کمند زلف کجت کرده ما را تسخیرنگاه صفشکنت آب کرده زهره شیر
در سرم نیست به جز سر تو سودای دگردر دلم نیست به غیر از تو تولای دگر
دل از کف داده را یار اندکی نامهربان بهترتبسم سستپیمان و تغافل سرگران بهتر
دشنام دوست خوشتر از حرف خوشتر غیرزهری که آید از دوست خوشتر ز شکر غیر
رفت اگر مجنون از این صحرا به هامون دگرعشق لیلی را بود هر ذره مجنون دگر
زهی به حسن و ملامت ز دلبران ممتازبه غمزه هوشفریب و به عشوه مهرطراز
بده ساقی شراب ناب تبریزکه دارد فیض دیگر آب تبریز