دفتر شعر
۲۵۲ شعر در این دفتر
سحرگهان که مؤذن برآورد آوازکنند بر رخ دلها در عنایت باز
مژده وصلم صبا آورد و گریانم هنوزنیش بر دل میزند اندوه هجرانم هنوز
صبح شد ساقی بده جامی که بازشد دری بر روی ما از غیب باز
بار در اشتیاق روی نیازرو نهادم به خاک کوی نیاز
مه ندیدم به این صفا هرگزمهر را نیست این ضیا هرگز
مستان شود به خانه زاین آشیانه سازروی زمین ز خلق تهی خانه خانه ساز
بنال ای عندلیب نالهپردازکه باشد ناله دل را ناله پرواز
ایا زآن نوشخندهٔ عشوهپردازنمکدان بر جراحت سرنگون ساز
بشنو این نکته که محکوم تو باشد همه چیزپیش او خوار شو و در همه جا باش عزیز
صیقل مرأت دل صهبای گلفام است و بسکیمیای خوشدلی در حقه جام است و بس
ای پسر اهل وفا را بشناسآشنایی کن و ما را بشناس
از خم زلف کمندافکن مترساز فریب غمزه پرفن مترس
ز هر چه در نظر آید مرا جمالت بسز عیشم آن چه به خاطر رسد خیالت بس
به فکر نرگست افتاده نرگسبه خواب ناز رخصت داده نرگس
بیار ساقی از آن آفت خمار و عبوسکه تابد از دل مینا چو شمع از فانوس
دلربایی که به جز لطف نباشد کارشصبر کن صبر که لطف است یقین آزارش
تا دلم را کند سرای خودشلطفها میکند به جای خودش
آن را که به میخانه دل راه دهندشبا جام جهانبین دل آگاه دهندش
گویمت پندی همه گوش و تمام ادراک باشخواستی در چشم دشمن خاک باشی خاک باش
خوشا تبریز و فیض صبح و شامشالهی تا ابد باشد نظامش
اگر تو طالب عیشی همیشه عاشق باشنجات هر دو جهانت هواست صادق باش
با خدا گر واگذاری کار خویشبد نبینی هرگز از کردار خویش
خرم آن گلبن همیشه بهارکه پر از دل بود گلستانش
آمد رسول یار و شدیم از جفا خلاصاز هر بلا شدیم به لطف خدا خلاص