دفتر شعر
۲۵۲ شعر در این دفتر
ساقی بیا که جوش زد از لالهزار فیضبینشئه شراب نبخشد بهار فیض
صبحدم چون شود هوا فیاضبه دو عالم کند ندا فیاض
بر گرد لالهزار جمالت دمیده خطخورشید را به حلقه سودا کشیده خط
برگ بنفشه بر ورق لاله چیده خطیا عارضت به خون شقایق کشیده خط
خواهی شکفته نوش کنی جام اختلاطخوشخلق باش ور نه مبر نام اختلاط
کاری به جز گناه نداریم یا حفیظعذری به غیر آه نداریم یا حفیظ
ما حشمت و سپاه نداریم یا حفیظجز درگهت پناه نداریم یا حفیظ
تا شدم در آتش عشقت گدازان همچو شمعاز جبینم نور مهرت گشت تابان همچو شمع
عارضت را نقاب کرده شعاعبرقع آقتاب گشته شعاع
........................
ساقیا فصل بهار است و هوای گشت باغبوی گل کی میکند بیباده ترطیب دماغ
صبحدم چون خسرو خاور کشد تیغ از غلافزیر خاک آرد سپاه هند را گرد مصاف
سر نپیچم دامنش هر چند دیر آید به کفسودهام برآستانش سر مرا بس این شرف
سر مه دیده شد از آمدنت کرد طریقمیروی باز خدا همره و توفیق رفیق
از باغ کفر و اسلام یک میوه چیده عاشقیعنی از این دو مذهب حق را گزیده عاشق
می بنوش از عقده های عقل بیحاصل چه باکچون تو را مشکلگشا یار است از مشکل چه باک
پرگذشتم به تماشا که ز انسان و ملکسیر کردم همه خوبان جهان را یک یک
بایدم شد در آستان تو خاکتا نهم پای بر سر افلاک
صحیفهایست به انشای کاتبان ازلکه از حصار دعا کوته است دست خلل
ساقی بیار جامی زآن کیمیای اقبالیا زب همیشه باشی مسکیننواز و خوشحال
لطف لعلت کرده بر جانها سبیلکوثر و تسنیم را چون سلسبیل
بنوش باده عشرت به دولت و اقبالشکفته باش شب و روز و هفته و مه و سال
ساقی بده آن ساغر خورشید شمایلتا ظلمت عقلم به تمامی رود از دل
عشق ساقی شد می بیغش زدیمخویش را مستانه بر آتش زدیم