دفتر شعر
۱۰۰ شعر در این دفتر
بحری که در آسمان زمین خواهد بودآنجا وینجا همان، همین خواهد بود
آن بحر که در یگانگی اوست یکییک قطره در آن بحر نسنجد فلکی
گردِ تو درآمده چنین دریاییتو راه به یک قطره نبردی جایی
یک روی، به صد روی، همی باید دیدیک چیز، ز هر سوی، همی باید دید
راهی که همه سلوک وی باید کردکی؟ نتوان گفت از آن و طی باید کرد
آخر روزی دلت به درگه برسدجان تو به مقصود تو ناگه برسد
هر چیز که هست در دو عالم کم و بیشاز جلوهگریِ نور اوست ای درویش!
عالم همه گفت و گوی خود میبیندبر سالک جست و جوی خود میبیند
پیوسته دلی گرفته از غیرت باد!در بادیهٔ یگانگی سیرت باد!
خود را، سوی خود، رهگذری باید کردوین کار قوی نه سرسری باید کرد
هر جان که به راه رهنمون مینگردچل سال به دیدهٔ جنون مینگرد
یک چیز که آن نه یک و چیز است آن چیزکلّی همه آنست و عزیز است آن چیز
چیزی که دمی نه تو درآنی و نه منکیفیت آن نه تو بدانی و نه من
آن ماه که بر هر دو جهان میتابددر مغزِ زمین و آسمان میتابد
چیزی که ورای دانش و تمییز استچون هر چیزش مدان که چیزی نیز است
آن کی آید در اسم، شب خوش بادت!نه جان بود و نه جسم، شب خوش بادت!
آن بحر که هر لحظه دگرگون آیداز پرده کجا تمام بیرون آید
غوّاص در اوّل قدم از فرق کندتا در دریا سلوک چون برق کند
جایی که درو نه شیب ونه بالا بودنه جسم و جهت نه جنبشِ اجزا بود
آن بحر که دم به دم فزون میجوشدوز حسرت او هزار خون میجوشد
بحری که در او دو کون ناپیدا بوداو بود و جز او نمایش سودا بود
هر دل که درین دایرهٔ بی سر و پاستدر دریاست او ولیک در وی دریاست
هر جان که به بحر رهنمون اندوزدبیرون رود از خویش درون اندوزد
تا نفس پرستی تو را غم بیش استور دل داری ملک تو هر دم بیش است