دفتر شعر
۱۰۰ شعر در این دفتر
هر دل که به بحرِ بینشانی افتاددر روغنِ مغزِ زندگانی افتاد
آن کل که بدو جنبش اجزا دیدمدر هر جزوش دو کون پیدا دیدم
مرغی که بدید از می این دریا دُردعمری جان کند و ره سوی دریا بُرد
هر جان که بجان نیست گرفتار او رابا آن دل خفته کی بود کار او را
صد قطره که یک آب نماید جملهچون روی به اصحاب نماید جمله
گه جان، دل خویش، غرق خون مانده دیدگه سرگردان و سرنگون مانده دید
آن بحر که موجش گهر انداز آیددر سینهٔ عاشقان به صد ناز آید
چندان که تو این بحر گهر خواهی دیدبر دیده و دیده دیده ور خواهی دید
هر جان که به بحر رهنمون آید زودبیرون رود از خویش و درون آید زود
معنی چو ز کل به جزو بیرون آیدهر جزوی از آن جزو دگرگون آید
آن نور که بیرون و درون میتابدچون است چه دانی تو که چون میتابد
این عین مکان همان مکان است که بودوین عین زمان همان زمان است که بود
سریست برون زین همه اسرار که هستنوریست جدا زین همه انوار که هست
در دریایی که نه سر و نه پا داشتهر قطره از او تشنگییی پیدا داشت
کس نیست که دریا همه او را افتادیا جنگ و مدارا همه او را افتاد
هر چیز که آن ز نیستی در پیوستهستند همه از می این واقعه مست
آن روز که آفتاب انجم میریختصد عالم پر قطره ز قلزم میریخت
گاهی ز نو و گه ز کهن میگویندگاهی ز کن و گه ز مکن میگویند
در عالم جان نه مرد پیداست نه زنچه عالم جان نه جان هویداست نه تن
میپرسیدی که چیست این نقش مجازگر بر گویم حقیقتش هست دراز
آن سیل که از قوّت خود جوشان بودبا هر چه که پیش آمدش کوشان بود
آن سر عجب نه توبدانی ونه منحل کردن آن نه تو توانی و نه من
حل کردن آن نه تو توانی و نه منتدبیر به جز غصه فرو خوردن نیست
در بادیهای که پا ز سر باید کردهر روز سفر نوع دگر باید کرد