دفتر شعر
۱۰۰ شعر در این دفتر
کاریست ز پیری و جوانی برتروز عالمِ مرگ و زندگانی برتر
در بند گرهگشای میباید بودگم ره شده رهنمای میباید بود
تخمی که درو مغز جهان پنهان بودگم بود درو دو کون و این درمان بود
جانی که درو تیره و روشن تو بوَدآنجا به یقین جان تو بوَد تن تو بوَد
آن قوم که دروحدت کل آن دارندملک دو جهان، به قطع، ایشان دارند
چون نور منوّرِ سُبُل یابی بازدر سینهٔ خود راهِ رُسُل یابی باز
آن راز که هست در پس صد سرپوشسرپوش بسوز و باز کن دیده بهوش
در حضرت حق، جمله ادب باید بودتا جان باقیست، در طلب باید بود
گر تشنهٔ بحری به گهر ایمان دارچون بحر شدی گهر میانِ جان دار
چون بحر شدی گهر میانِ جان دارتلخست دهانت ز شکر هیچ مپرس
کی پشه تواند که ثریا بیندیا مورچهای گلشن خضرا بیند
گر باخبرست مرد و گر بیخبرستآغشتهٔ این قلزم بیپا و سر است
برخیز و به بحرِ عشقِ دلدار درایمردی کن و مردانه بدین کاردرای
بحری که همه عمر به یکدم بینیدو کَوْن درو همچو دو شبنم بینی
گر تو دل خویش بیسیاهی بینییک قطره ز دریای الاهی بینی
گردیدهوری تو دیده بر کار اندازجان را به یگانگی در اسرار انداز
گرچه دل تو زین همه غم تنگ شودغم کش که ز غم مرد به فرهنگ شود
در بند خیال غیر یک ذرّه مباشدر بحر ز خویش گم شو و قطره مباش
تا کی خود را ز پای و سراندیشیپیش و پس و زیر و هم زبر اندیشی
هر جان که به نور قدس پیش اندیش استاز خویش برون نیست همه در خویش است
چون نیست ترا کار ز سودا بیرونزان افتادی ز پرده شیدا بیرون
گر پرده ز روی کار بر میداری!اندر پس پرده لعبت بیکاری
تا چند کنی عزیمت دریا سازمردانه رو و خویش به دریا انداز
هر جانی را که غرق انعام بوددر عالم بینهایت آرام بود