دفتر شعر
۱۰۰ شعر در این دفتر
چون بدنامی به روزگاری افتدمرد آن نبود که نامداری افتد
چون نیست، گر از پیش روی، پیشانتور راه ز پس قطع کنی پایانت
ور راه ز پس قطع کنی پایانتآن ذرّه بر آفتاب بگزینی تو
گر برخیزد ز پیش چشم تو منیبینی تو که بر محض فنا مفتتنی
آن را که به چشم کشف پیداست یقیناو در ره مستقیم داناست بدین
بنگر بنگر، ای دل! اگر مرد رهیتا تو ز حجاب هر دو عالم برهی
میپنداری که حق هویدا گرددیا پنهانیست کاشکارا گردد
هر دیده که اسرار جهان مطلق دیدجُزْو از کُل و کُل ز کُلِّ کُلْ مشتق دید
تا چند ازین نقش برآورده که هستتا کی ز طلسم زنده و مرده که هست
آنجا که زمین را فلکی بینی توبسیار زمان چو اندکی بینی تو
هر جان که ز حکم مرکز دوران رفتمستقبل و حال و ماضیش یکسان رفت
آن سالک گرم روْ که در شیب و فرازچون شمع فرو گداخت در سوز و گداز
هان ای دل بیخبر! کجاییم بیااز یکدیگر چرا جداییم بیا
دل را نه ز آدم و نه حواست نسبجان را نه زمین نه آسمان است طلب
عشق آمد و نام کفر و ایمان نگذاشتهر پنداری که بود پنهان نگذاشت
در عشق نماند عقل و تمییز که بودکلی دل و جان بسوخت آن نیز که بود
آن دل که ز شوق نور اکبر میتافتوز حق طلبی چو شمع انور میتافت
از بس که بدیدم ز تو اسرار عجبخون گشت دلم از چو تو دلدار عجب
یارب چه نهان چه آشکارا که تویینه عقل رسد نه علم آنجا که تویی
هر روز به حسن بیشتر خواهی بودهر لحظه به جلوهای دگر خواهی بود
جانا غمِ عشق تو بجان نتوان دادیک ذرّه به ملک دو جهان نتوان داد
در راه تو گم گشت دویی اینت عجب!مشرک چه کند یا ثنوی اینت عجب!
آن دیده که توحید قوی میبینددر عین فناءِ من توی میبیند
جانا ز میانِ من و تو دست کراستگر شرح دهم چنین نمیآید راست