دفتر شعر
۳۵ شعر در این دفتر
چندان که تو اسرار حقیقت خواهیز آنجا سخنی نیست به از کوتاهی
اول میلم چو از همه سویی بودو آورده به روی هر کسم رویی بود
ناکرده وجودم بدل اینجا چه کنمچون نیست مرا خود محل اینجا چه کنم
آواز آمد مرا که در جستن دوستشرط است ز پیش مغز، بشکستن پوست
عمری چو فلک ز تگ نمیفرسودمتا همچو زمین کنون فرو آسودم
هرچند دریغ صدهزار است هنوززین بیش دریغ بر شمار است هنوز
گفتم که شد از نفس پلیدم، دل، پاکدردا که نشد پاک و شد از درد هلاک
تا با سگ نفس همنشین خواهم بوددر خرمن شرک خوشه چین خواهم بود
هر دم سگ نفس با دلم باز نهدبا سوز دلم ستیزهای ساز نهد
نفسی دارم که هر نفس مِه گرددگفتم که ریاضت دهمش بِهْ گردد
از آتش شهوت جگرم میسوزدوز حرص همه مغز سرم میسوزد
خون شد جگرم ز غصّهٔ خویش مراوز بیم رهی که هست در پیش مرا
دل را که نه دنیا و نه دین میبینمبا نفس پلید همنشین میبینم
از جان سیرم ازانک تن میخواهدبی یوسفِ مهر، پیرهن میخواهد
گاهم ز سگ نفس مشوش بودنگاهم ز سر خشم بر آتش بودن
این نفس کم انگاشته آید آخرتا چند سر افراشته آید آخر
چون نفس سگیست بدگمان چتوان کردگلخن دارد پر استخوان چتوان کرد
هر دل که ز سرِّ کار آگاهی داشتدر گوشه نشست و منصبِ شاهی داشت
آنها که مدام از پس این کار شونددر کشتن این نفس ستمکار شوند
آنجا که فنای نامداران بایدبر باقی نفس، تیر ِ باران باید
ای نفس فرو گرفته سرتاسر توآلوده نجاستِ منی گوهرِ تو
ای در غم نان و جامه و آز و نیازافتاده به بازار جهان در تک و تاز
بد چند کنی؟ کار نکو کن بنشینسجادهٔ تسلیم فرو کن بنشین
هر دل که به نفس ره به آگاهی بردبه زانکه رهی ز ماه تا ماهی برد