دفتر شعر
۳۵ شعر در این دفتر
از کس چو سخن نمیپذیری آخرآگه نشوی تا بنمیری آخر
ای عقلِ تو کرده مبتلای خویشتاز عقل، عَقیله هر زمانی بیشت
دردا که دلی که در جهان کار نداشتبگذشت و ز دین اندک و بسیار نداشت
مائیم به امر، پای ناآوردهیک عذر گره گشای ناآورده
گاهی به هوس حرف فنا میخوانیمگاهی ز هوس نزد بقا میمانیم
مائیم که نه سوخته و نه خامیمنه صاف چشیده و نه دُرد آشامیم
یک عاشق پاک و یک دل زنده کجاستیک سوخته بی فکر پراکنده کجاست
دردا که غرور بود و بسیاری بودیک یک مویم بتی و زنّاری بود
بیچاره دلم که خویش حُرْ میپنداشتبا دست تهی کیسهٔ پر میپنداشت
مسکین دل من تخم طلب کاشته بودعمری عَلَمِ عِلْم برافراشته بود
گه خلوت بینِ هفت گلشن بودمگه گوشه نشینِ کنجِ گلخن بودم