دفتر شعر
۳۰ شعر در این دفتر
تا کی ز جهان رنج و ستم باید دیدتا چند خیال بیش و کم باید دید
دریاست جهان که تخت اینجا بنهددل مردم شوربخت اینجا بنهد
هر کز پی دنیای دنی خواهد بوددر دوزخِ فرعون منی خواهد بود
دنیای دنی چیست سرای ستمیافتاده هزار کشته در هر قدمی
چون هست جهان جایگه رسواییدر جایگهی چنین چرا میپایی
دود است همه جهان، جهان دود انگاروین دیر نمای را فنا زود انگار
این دنیای غدار چه خواهی کردنوین شوکهٔ پرخار چه خواهی کردن
از شعبدهٔ جهان چه برخواهد خاستوز حُقّهٔ آسمان چه برخواهد خاست
دنیا که جوی وفا ندارد در پوستهر لحظه هزار مغز سرگشتهٔ اوست
دنیا چه کنی چو بیوفا خواهد بوددرخونِ همه خلقِ خدا خواهد بود
ای دل تَبَعِ دُنیی غدّار مشوهمچون کرکس از پی مردار مشو
گر هر دو جهان فی المثل انگشتری استوان کرده در انگشت یکی لشکری است
ای دل ای دل غم جهان چند خوریو اندوه به لب آمده جان چند خوری
چون نیست درین چاه بلا دسترسیتبر پشتی کیست هر زمانی هوسیت
یک حاجت بیدلی روا مینکنندیک وعدهٔ عاشقی وفا مینکنند
جان رفت و به ذوق زندگانی نرسیدتن رفت و به هیچ کامرانی نرسید
هر دم که زنم چو جانم آید به لبماز زندگی خویشتن اندر عجبم
بویی که به جان ممتحن میآیداز بهر هلاک جان و تن میآید
گه خستهٔ لن ترانیم موسی وارگه کشتهٔ نامرادیم یحیی وار
هر روز درین دایره سرگشتهترمچون دایرهای بمانده بی پا و سرم
تا کی باشم عاجز و مضطر ماندهبادی در دست و خاک بر سر مانده
روزی نه که دل قصهٔ دمساز نخواندیک شب نه که حرفی ورق راز نخواند
امروز منم به جان و تن درماندههم من به بلا و رنج من درمانده
در عشق چو من کسی نه بیچاره شودیا چون دل من دلی جگر خواره شود