دفتر شعر
۲۱ شعر در این دفتر
خواهی که ز پرده محرم آیی بیرون،در پرده نشینی و کم آیی بیرون،
تدبیر تو چیست بغض با حب کردنبا هستی خویشتن تعصّب کردن
تو خسته نهیی ز عشق، ور خستهئیییدل در غم عشق او به جان بستهئییی
تا کی هنر خویش پدیدار کنیبنشینی و پوستین اغیار کنی
بد چند کنی کار نکو کن، بنشینسجادهٔ تسلیم فرو کن، بنشین
تا بر ره خلق مینشینی ای دلدر خرمن شرک خوشه چینی ای دل
ای دل هر دم غمی دگرگون میخورگردن بنه و قفای گردون میخور
چون درد ترا تا به ابد درمان نیستگر شاد شوی به قطع جز نقصان نیست
ای دل همه چارهٔ تو بیچارگی استدر گوشه نشستن تو آوارگی است
زین شیوه که اکنون دل دیوانه گرفتکلّی کم آشنا و بیگانه گرفت
جانا دل من خویش به دریا انداختخود را به بلا بر سر غوغا انداخت
اوّل دل من بر سر غوغا بنشستهر دم به هزار گونه سودا بنشست
در راه تعب ترک طرب باید کردوین نفس پلید را ادب باید کرد
در عالم مرگ زندگانی دور استدر رنج جهان گنج معانی دور است
مردی چه بوَد؟ رند و مقامر بودنآزاد ز اول و ز آخر بودن
از جزو به سوی کل سفر باید کردوز کل به کل نیز گذر باید کرد
هر پرده که بند پرده در خواهد خاستاین پرده مثال آن دگر خواهد خاست
گر دریایی ز شور بنشانندتور تیزتکی چو مور بنشانندت
تا کی باشی چو آسمان در تک و تاز؟در زیر قدم شو چو زمین پستِ نیاز
گر همچو فلک سالک پیوسته شویآخر چو زمینِ پست بنشسته شوی
هر روز مرا غمی دگر پیش آیدکان غم ز غم همه جهان بیش آید