دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
چون نیست سری این غم بیپایان راوقت است که فرش درنوردم جان را
چون من بگذشتهام بجان زین دو سراتا کی ز گرانجانی تن بهر خدا
امروز منم خسته ازین بحر فضولسیر آمده یکبارگی از جان ملول
آن مرغ که بود از می معنی مستپرّید و دل اندر کرم مولی بست
جانا چو به نیستی فتادم برهمدر پیش درش چو جان بدادم برهم
گه گم شدهٔ هزار کارم داریگاه از همه کار برکنارم داری
جز غوّاصی هوس ندارم چکنمغوّاصی را نفس ندارم چکنم
چون دل ز طلب در ره جانان استادنه با تن خود گفت ونه با جان استاد
یک ذره چو آن حکم دگرگون نشودبیمرگ کسی به راه بیرون نشود
دیرست که دور آسمان میگرددمیترسد و زان ترس بجان میگردد
از واقعهٔ روز پسین میترسموز حادثهٔ زیر زمین میترسم
میترسم و بیقیاس میترسم منچون خوشه ز زخم داس میترسم من
چون پنجه سال خویشتن را کُشتمبر عمرِ نهاد سالِ شصت انگشتم
چون روی به پنجاه و به شصت آوردیمچیزی که نشایست به دست آوردیم
گر هیچ ندیدم من و گر دیدم منخود را ز بدانِ بد بتر دیدم من
دردا که جوانی ز بَرَم دور رسیدصد گونه بلای منِ رنجور رسید
شد عقل ز دست و سخت مضطر افتادتا موی چو سیم و روی چون زر افتاد
آن رفت که عیشِ این جهانی خوش بودوان روز جوانی بخوانی خوش، بود
تا کی به هوس چارهٔ بهبود کنیمکان به که خوشی عزمِ سفر زود کنیم
دردا که ز خواب بس دل غافل ماتا موی سپید شد سیه شد دل ما
افسوس که بی فایده فرسوده شدیموز آسِ سپهرِ سرنگون سوده شدیم
جان را خطرِ روزِ پسین بایددیددل را غمِ عقلِ پیش بین باید دید
تا در بُنِ بحر عشق غرقاب شدیمگُم گشتهتر از ذرّهٔ سیماب شدیم
دردا که ز دُردی جهان مَست شدیمپشتی چو کمان و تیر از شست شدیم