دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
چون نشنودی ز یک مسافر که چه بودکی بشناسی اول و آخر که چه بود
گاه از سر طاعتی برون آیی توگه در کف معصیت زبون آیی تو
خون شد همه جانها و جگرها همه ریشو آگاه نگشت هیچ کس از کم و بیش
آن کس که تمام متّقی خواهد بودایمن بدنش احمقی خواهد بود
چندان که ز مرگ میبگویم دل راتنبیه نمیاوفتد این غافل را
گر تن گویم عظیم سست افتادستور دل گویم نه تن درست افتادست
چون خواهد بود در کمین افتادنبر خاستنت زیرترین افتادن
گر دل بر امید رهنمون بنشیندور در غم خود میان خون بنشیند
پیوسته چو ابر این دل بیخویش که هستخون میگرید زین ره در پیش که هست
عمری که ز رفتنش چنین بیخبرمبگذشت چو باد و پیری آمد به سرم
دیرست که جان خویشتن میسوزموز آتش جان، چو شمع، تن میسوزم
گاهی ز غم نفس وخرد میگریمگاهی ز برای نیک و بد میگریم
زان میترسم که در بلام اندازندهمچون گویی بی سر و پام اندازند
تن کیست که سرنگون همی باید کرددل چیست که غرق خون همی باید کرد
گفتم شب و روز از پی این کار شومتا بوک دمی محرم اسرار شوم
چون نیست طریقی که به مقصود رسمآن به که به نابودن خود زود رسم
تا کی باشم گرد جهان در تک و تازسیر آمدم از جهان و از آز و نیاز
در هر دو جهان یکتنهای میجویمآزاد ز رخت و بنهای میجویم
جان رفت و ندید محرمی در همه عمردل خست و نیافت مرهمی در همه عمر
از مال جهان جز جگری ریشم نیستاینست و جز این هیچ کم و بیشم نیست
اشکم پس و پیش منزلم بگرفتهستسیلاب بلا آب و گلم بگرفتهست
تا کی بینم به هر دمی تیماریتا چند کشم به هر زمانی باری
نه از تن خود به هیچ خشنودم مننه یک نفس از هیچ بیاسودم من
ای تن ز زمانه سر نگون مینشویوی دل تو درین میانه خون مینشوی