دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
هان ای دل خسته کاروان میگذردبیدار شو آخر که جهان میگذرد
عمری که گذشت زود انگار نبودوز عمر زیان و سود انگار نبود
بنیاد جهان غرور و سوداست همهپنهان نتوان کرد که پیداست همه
با این دلِ چون قیر چه خواهی کردنبا نَفْسِ زبون گیر چه خواهی کردن
میپنداری که بیخبر بتوان زیستدر بیخبری زیر و زَبَر بتوان زیست