دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
رفتیم و نبود هیچ کس محرم ماغم بود که بود روز و شب همدم ما
ای دل همه را بیازمودیم و شدیمبسیار بگفتیم و شنودیم وشدیم
گه دستخوشِ زمانه خواهیم شدنگه پیشِ بلا نشانه خواهیم شدن
از آز و طمع بیخور و خفتیم همهوز حرص و حسد در تب وتفتیم همه
هرگز ره دین براستی نسپردیمهرگز به مراد دل دمی نشمردیم
کو تن که ز پای در فتادست امروزکو دل که ز دیده خون گشادست امروز
از عمر گذشته عبرتی بیش نماندوز مانده نیز حیرتی بیش نماند
چون رفتن جان پاک آمد در پیشتن را سبب هلاک آمد در پیش
دل در سر درد شد به درمان نرسیدجان در سر دل شد و به جانان نرسید
هم کار ز دست رفت در بی کاریهم عمر عزیز میرود در خواری
دردا که دلم را تن بَطّال بکشتمهدی مرا به ظلم دجّال بکشت
افسوس که روزگارم از دست بشدجان و دل بیقرارم از دست بشد
از گلشن دل نصیب من خار رسیدوز جان به لب رسیده تیمار رسید
چون لایق گنج نیست ویرانهٔ عمرمی نتوان شد مقیم هم خانهٔ عمر
امروز منم نشسته نه نیست نه هستدر پردهٔ نیستْ هست شوریده و مست
رفتم که بنای عمر نامحکم بودوین تیره سرای، سخت نامحرم بود
رفتم خط عشق وبندگی نادیدهجز حسرت و جز فکندگی نادیده
کارم ز دل گرم و دم سرد گذشتهر خشک و ترم که بود در درد گذشت
شد عمر و دل از کرده پشیمان آمدکارم بنرفت و کار تاوان آمد
آن شد که دلم را غمِ جانانی بوددل خون شد و یاوه گشت اگر جانی بود
زین شیوه که ازعمر برآوردم گردکس در دو جهان بر نتواند آورد
تن پست شد از درد اگر پست نبودجان مست شد از دریغ اگر مست نبود
افسوس که ناچار بمی باید مرددر محنت و تیمار بمی باید مرد
دل رفت و ز آتش طرب دود ندیدجان شد ز جهان و از جهان سود ندید