دفتر شعر
۴۵ شعر در این دفتر
آن ماه که از کنار شد بیرونمدر ماتم او کنار شد پر خونم
ماهی که چو برق کم بقا آمده بودچون رفت چنین زود چرا آمده بود
کس بر سر جیحون رقمی جوید بازوز کیسهٔ قارون دُر میجوید باز
پیمانهٔ خاک گشت آن چشمهٔ نوشوان چشمهٔ خورشید باستاد زجوش
دردا که گلم میان گلزار بریختوز باد اجل بزاری زار بریخت
ماهی که چو مهر عالم آرای افتادتا هر کس را به مهر او رای افتاد
آه از غم آن که زود برگشت و برفتبگذشت چنانکه باد بر دشت و برفت
میگریم ازان مهوشم و میگریمشکّر چو لبش میچشم و میگریم
ای دل بگری بر من مسکین و مپرسبیزاری کن ز جان شیرین و مپرس
دی بر سر خاک دلبری با دل ریشمیباریدم خون جگر بر رخ خویش
ای ماه زمین به برج افلاک شدییا رب که چه پاک آمدی و پاک شدی
ای پشت بداده رفته هم روز نخستبرخیز که این گریهٔ ابر از غم تست
بر خاک تو چون بنفشهام سر در بربیبرگ گلت چو حلقه ماندم بر در
رفتی و مرا خار شکستی در دلدر دیدهنیی اگرچه هستی در دل
ای کرده شب باز پسین ماتم خویشگِل کرده، زمین ز دیدهٔ پر نم خویش
رفتی تو و خون جگریست از تو مراجان بر لب و دل پر خطریست از تو مرا
ای نور رخت خاک سیه بگرفتهوز مرگ توآفتاب و مَه بگرفته
چون گریهٔ من ابر بهاری نبودچون نالهٔ من ناله بزاری نبود
ای محرم من کیست کنون محرم توبیم است که خود را بکشم از غم تو
برخیز که ابر خاک را میشویدتا سبزه ز خاک تو برون میروید
از مرگِ تو هر دمی دگرگون باشمگَه بر سرِ خاک و گاه در خون باشم
گل بیرخ گلرنگ تو خاریست مراچشم از غم تو چو چشمه ساریست مرا
گفتم همه عمر نازنینت بینمامروز چه گونه در زمینت بینم
کو کس که دل از مرگِ تو خون مینکندتن نیز ز نوحه سرنگون مینکند