دفتر شعر
۴۵ شعر در این دفتر
بی روی تو در ماه سیاهی آمدمرگت به جوانی و پگاهی آمد
ناگاه چو رخ به راه میآوردیبه هرچه خط سیاه میآوردی
از ناز چه سود چون بسودی آخربی شمع شبی چون نغنودی آخر
جان را چو ز رفتن تو آگاهی شددل در سر نالهٔ سحرگاهی شد
تا خاک تو گشت غم گسارم بی توبس خون که ز دیده میببارم بی تو
از کفر بتر بی تو غنودن ما راآخر ز تو گفتن و شنودن ما را
در خاک ترا وطن نمیدانستموان ماه تو در کفن نمیدانستم
تا چند کشم ز مرگ تو درد از تووز سینهٔ آتشین دم سرد از تو
دردا که بر چون سمنت میریزدزلف سیه پرشکنت میریزد
ای آن که به گِل، گُل چمن پوشیدیدر زیر زمین مشک ختن پوشیدی
در ماتم تو چرخ سیه پوش بماندارواح ز فرقت تو مدهوش بماند
از مرگ تو فاش گشت رازم چکنمچون تو بشدی من به که نازم چکنم
ای رفته و ما را به هلاک آوردهوان سرو بلند در مغاک آورده
از گریهٔ زار ابر، گل تازه و پاکخندان بدمید دامن خود زده چاک
بس زود به مرگ کردی آهنگ آخرگویی رفتی هزار فرسنگ آخر
زین پس ناید ز دیدگانم دیدنبی روی تو تیره شد جهانم دیدن
چون مردن تو از پی این زادن بودبرخاستن تو عین افتادن بود
رفتی تو به خاک و یاسمن بی تو رسیدگل نیز، دریده پیرهن، بی تو رسید
گل خندان شد ز گریهٔ ابر بهاربا ما بنشین یک نفس ای سیم عذار
روزی که ز خاک من برون آید خارگلبرگ رخم چو خاک ره گردد خوار
جانا رفتم بر دل پاکم بگریبر جای سیاه سهمناکم بگری