دفتر شعر
۷۶ شعر در این دفتر
چون روی تو در همه جهان روی کراستبی روی تو یک مو سرِ جان روی کراست
بی موی تونیست موی کس موئی راستبی روی تو روی دگران روی و ریاست
تا روی ز زیرِ پرده بنمودی توصد پرده دریدی و ببخشودی تو
در کوی تو آفتاب منزل بگرفتوز روی تو یک ذرّهٔ کامل بگرفت
ای واقعهٔ عشقِ تو کاری مشکلخورشیدِ رُخَت فتنهٔ جان، غارتِ دل
عشقت به هزار پادشاهی ارزدوصلِ تو ز ماه تا به ماهی ارزد
ای زلفِ تو صد دامِ ستم افکندهجانِ همه عاشقان به غم افکنده
جانا غم عشقت دل و دینم نگذاشتیک ذرّه گمانم و یقینم نگذاشت
زلف و رخِ تو که قصدِ جان دارندمدر هر نفسی کار به جان آرندم
ای روی چو آفتابِ تو پشت سیاهبی پشتی تو مه ننهد روی به راه
ای پیش تو سرو و ماه پیوسته رهیبا قد چو سرو و با رخ همچو مهی
چون ماه، به قطع، آب روی تو نداشتیک ذرّه ز آفتاب روی تو نداشت
گر پرده ز روی دلستان برگیریهر پرده که هست در جهان برگیری
ای گم شده درحسنِ تو هر دیدهوریگوئی که ز حسنِ خود نداری خبری
تا دیده بر آن عارضِ گلگون افتادچشمم ز سرشک چشمهٔ خون افتاد
گر در همه عمر آرزوئیم بوَداز وصلِ تو قدرِ سرِ موئیم بوَد
ای تُرک! دلم غاشیه بر دوش تو شدجانم ز جهان واله و مدهوش تو شد
تا حلقهٔ آن زلف مشوّش دیدمدل را به میانه در کشاکش دیدم
در جنب رخت چو ماه میننمایدمیگردد و میکاهد و میافزاید
بی عشق تو زیستن دریغم آیدجز از تو گریستن دریغم آید
ای حسن تو درحدّ کمال افتادهشرح دهنت کار محال افتاده
خورشید که چرخ در نکوئیش آوردگوئی که برای یافه گوئیش آورد
ای نرگسِ صفرا زده سودائی توتر گشته و تازه پیشِ رعنائی تو
لعلت که بلای دل و دین آید همگه چون گل و گه چو انگبین آید هم