دفتر شعر
۷۶ شعر در این دفتر
تا روی چو آفتاب جانان بفروختازحسن جهان بر مه تابان بفروخت
گل را به چمن گونهٔ رخسار تو نیستمه را به سخن لعل شکربار تو نیست
عشق رخ تو که کیمیای خطرستاز یک جو او دو کون زیر و زبرست
گاهی ز سرِ زلفِ سیاهت ترسمگاهی ز کمین گاهِ کلاهت ترسم
کوثر که لبِ ترا ندیم افتادهستسر بر خطِ سبزِ تومقیم افتادهست
ماهی که ز رخ یک سرِ مویم ننمودراهم زد و راهِ سرِ کویم ننمود
آن ماه که سجده بُرد انجم او راتا کرد دل از دیدهٔ خود گم او را
بی لعلِ لبش شکرستان میچکنمبی ماهِ رخش زحمتِ جان میچکنم
بگشاده رخ و بسته قبا میآیدسرمست به بازار چرا میآید
آن روز که روی دلستان نتوان دیداز بینایی نام ونشان نتوان دید
شرطِ رَهِ عشق چیست، درخون گشتنهمچون شمعی به فرق بیرون گشتن
ای باد به سوی زلفِ آن یار بتازکوتاه مکن دست از آن زلف دراز
دوش آمد و بنشست به صد زیباییبرخاست ز زلفش این دلِ سودایی
از بادهٔ عشق تو خماری دارموز هرچه نه عشقِ تو کناری دارم
دل، خستهٔ چشم ناوک انداز مدارجان بستهٔ آن زلفِ فسونساز مدار
اول که به پیشِ خویشتن راهم دادصد وعدهٔ وصل گاه و بیگاهم داد
زلف تو برفت از نظرم چه توان کردبرد این دل زیر و زبرم چه توان کرد
دل دادم و ترکِ کفر ودینش کردمگمراهی و مفلسی یقینش کردم
زلف تو که بود آرزوئی همه راجز دیدن او نبود روئی همه را
دل در خم آن زلف چو زنجیر بماندسر بر خط تو دو پای در قیر بماند
جانا! ز همه جهان نشستم برترسربازان را چو دیده هستم در خور
تا در سر زلفت خم و چین افکندیبر ماه نقاب عنبرین افکندی
زلف تو که چون مشک به هر سوی افتادبی مهر از آن است که هندوی افتاد
دل گفت: «رهِ زلف تو چون کوتاهی است»چون دید که نیست هر زمانش آهی است