دفتر شعر
۷۶ شعر در این دفتر
شب نیست که جان بی تو به لب مینرسدروزی نه که در غصّه به شب مینرسد
در زلف اگرچه جایگاهی سازیبا این دلِ سرگشته نمیپردازی
زان خط که به گردِ شکر آوردی توخوندلم و قفای خود خوردی تو
بوئی که ز زلف مشکبوی تو رسددل در طلبش بر سر کوی تو رسد
چون گشت دل من از سر زلف تو مستهرگز بندادم ز سر زلف تو دست
در عشق رخت چون رخ تو بیشم نیستقربان تو گردم که جز این کیشم نیست
گر لعل لب تو آب حیوانم دادور چشم خوش تو قوت جانم داد
هرکاو رخ تو بدید حیران ماندوز لعل لب تو لب به دندان ماند
ای خاصیتِ لعل تو جان پروردنتا کی ز سر زلف تو غارت کردن
دل در سر زلف چون توحسن افروزیچون شمع دمی نمیزید بی سوزی
مشکین رسنت چو پردهٔ ماه شودبس پرده نشین که زود گمراه شود
چون چشمِ تو تیرِ غمزه محکم انداختهر لحظه هزار صید بر هم انداخت
گفتی که اگر میطلبی تدبیریهرچت باید بخواه بیتأخیری
دل روی بدان زلفِ سرافراز آوردبا هر شکن زلف تو صد راز آورد
گه لعلِ تو از قند دلم خواهد تافتگه زلفِ تو از بند دلم خواهد تافت
تا زلف ترا به خونِ دل، رای افتاددل در سرِ زلفِ تو به صد جای افتاد
در زلفِ تو صد حلقهٔ دیگرگون استهر حلقهٔ او تشنهٔ صدصد خون است
ای بیخبر از رنج و گرفتاری منشادم که تو خوشدلی به غمخواری من
گر کشته شوم کشته به نامِ تو شومور بندهٔ کس شوم غلام تو شوم
چون نیست ز عقل ذرّهای توفیرمتا می چه کنم عقل، کمش میگیرم
تا زلفِ زره ورت به هم تافته شدگوئی که هزار نافه بشکافته شد
تا در سرِ زلفت خم و تاب افکندیاین سوخته را دل به عذاب افکندی
چون مشکِ خط تو سایهور میافتدخورشید به زیرِ سایه درمیافتد
زلف تودگر ز دست نگذارم منتا بو که دل از شست برون آرم من