دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
ای داده جان را لطف تو خوشتر ز مستی حالتیخوشتر ز مستی ابد بیباده و بیآلتی
من پیش از این میخواستم گفتار خود را مشتریو اکنون همیخواهم ز تو کز گفت خویشم واخری
در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگریو آن لطف بیحد زان کند تا هیچ از حد نگذری
دریوزهای دارم ز تو در اقتضای آشتیدی نکتهای فرمودهای جان را برای آشتی
ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدیگاهی ز غم مجنون شدی گاهی ز محنت خون شدی
بویی ز گردون میرسد با پرسش و دلدارییاز دام تن وا میرهد هر خسته دل اشکاریی
عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدیعاشق او شو که دهد ملکت عیش ابدی
برگذری درنگری جز دل خوبان نبریسر مکش ای دل که از او هر چه کنی جان نبری
هم نظری هم خبری هم قمران را قمریهم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری
ای دل سرگشته شده در طلبِ یاوهرویچند بگفتم که مده دل به کسی بیگروی
سنگ مزن بر طرف کارگه شیشهگریزخم مزن بر جگر خستهٔ خستهجگری
عارف گوینده اگر تا به سحر صبر کنیاز جهت خستهدلان جان و نگهبان منی
تو نه چنانی که منم، من نه چنانم که توییتو نه بر آنی که منم، من نه بر آنم که تویی
چون دل من جست ز تن بازنگشتی چه شدیبیدل من بیدل من راست شدی هر چه بدی
طوطی و طوطی بچهای قند به صد ناز خوریاز شکرستان ازل آمدهای بازپری
آه چه دیوانه شدم در طلب سلسلهایدر خم گردون فکنم هر نفسی غلغلهای
هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتریمیبرمد از او دلم چون دل تو ز مقذری
آمدهای که راز من بر همگان بیان کنیو آن شه بینشانه را جلوه دهی نشان کنی
ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیادهایای که چو آفتاب و مه دست کرم گشادهای
کعبه طواف میکند بر سر کوی یک بتیاین چه بتی است ای خدا این چه بلا و آفتی
نیست به جز دوام جان ز اهل دلان روایتیراحتهای عشق را نیست چو عشق غایتی
آه خجسته ساعتی که صنما به من رسیپاک و لطیف همچو جان صبحدمی به تن رسی
جان به فدای عاشقان خوش هوسی است عاشقیعشق پرست ای پسر باد هواست مابقی
سوخت یکی جهان به غم آتش غم پدید نیصورت این طلسم را هیچ کسی بدید نی