دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
هل طربا لعاشق وافقه زمانهافلح فی هوائه اصلح فیه شأنه
طوبی لمن آواه سر فؤادهسکن الفؤاد بعشقه و وداده
فدیتتک یا ستی الناسیهالی کم تشد فم الخابیه
گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدیور عقل از او آگه بدی از چشم جیحون آمدی
فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پریگویی سلیمان بر سپه عرضه نمود انگشتری
ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتریای آمده در چرخ تو خورشید و چرخ چنبری
ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی میرویدانا و بینای رهی آن سو که دانی میروی
این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبلهایکه هر کجا مرده بود زنده کنم بیحیلهای
ای رونق هر گلشنی وی روزن هر خانهایهر ذره از خورشید تو تابنده چون دردانهای
ای آنک اندر باغ جان آلاجقی برساختیآتش زدی در جسم و جان روح مصور ساختی
از دار ملک لم یزل ای شاه سلطان آمدیبر قلب ماهان برزدی سنجق ز شاهان بستدی
من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبریسنگین دلی لعلین لبی ایمان فزایی کافری
ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنیتا بوک رو این سو کنی باشد که با ما خو کنی
ای یوسفِ خوشنام هی! در ره میا بیهمرهیمسکل ز یعقوبِ خِرَد تا درنیفتی در چهی
دزدید جمله رخت ما لولی و لولی زادهایدر هیچ مسجد مکر او نگذاشته سجادهای
دامن کشانم میکِشد در بتکده عَیّارهایمن همچو دامن میدَوَم اندر پی خونخوارهای
ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختیمانند شیر و انگبین با بندگان آمیختی
آخر مراعاتی بکن مر بیدلان را ساعتیای ماه رو تشریف ده مر آسمان را ساعتی
بانگی عجب از آسمان در میرسد هر ساعتیمینشنود آن بانگ را الا که صاحب حالتی
ای تو ملول از کار من من تشنهتر هر ساعتیآخر چه کم گردد ز تو کز تو برآید حاجتی
چون درشوی در باغ دل مانند گل خوشبو شویچون برپری سوی فلک همچون ملک مهرو شوی
از بامدادان ساغری پر کرد خوش خمارهایچون فرقدی عرعرقدی شکرلبی مه پارهای
ای شهسوار خاص بک کز عالم جان تاختیمیخانهها برهم زدی تا سوی میدان تاختی
یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستیاین عقل ما آدم بدی این نفس ما حَوّاستی