دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
من نیت آن کردم تا باشم سودایینیت ز کجا گنجد اندر دل شیدایی
عیسی چو توی جانا ای دولت ترساییلاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی
جانا نظری فرما چون جان نظرهاییچون گویم دل بردی چون عین دل مایی
گل گفت مرا نرمی از خار چه میجوییگفتم که در این سودا هشیار چه میجویی
ای دل به ادب بنشین برخیز ز بدخوییزیرا به ادب یابی آن چیز که میگویی
از هر چه ترنجیدی با دل تو بگو حالیکای دل تو نمیگفتی کز خویش شدم خالی
ای خواجه، تو چه مرغی؟ نامت چه؟ چرا شایی؟نی پرّی و نی چرّی ای مرغک حلوایی
ما گوش شماییم شما تن زده تا کیما مست و خراباتی و بیخود شده تا کی
برخیز که جان است و جهان است و جوانیخورشید برآمد بنگر نورفشانی
گر علم خرابات تو را همنفسستیاین علم و هنر پیش تو باد و هوسستی
ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدیتا رخت گشادی و دکان بازکشیدی
عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیریسلطان بچهای آخر تا چند اسیری
هر روز بگه ای شه دلدار درآییجان را و جهان را شکفانی و فزایی
ای ماه اگر باز بر این شکل بتابیما را و جهان را تو در این خانه نیابی
یا ساقی شرف بشراباتک زندیفالراح مع الروح من افضالک عندی
تو دوش رهیدی و شب دوش رهیدیامروز مکن حیله که آن رفت که دیدی
ای جان گذرکرده از این گنبد ناریدر سلطنت فقر و فنا کار تو داری
در خانه خود یافتم از شاه نشانیانگشتری لعل و کمر خاصه کانی
امروز در این شهر نفیر است و فغانیاز جادوی چشم یکی شعبده خوانی
امروز سماع است و مدام است و سقاییگردان شده بر جمع قدحهای عطایی
ای مونس ما خواجه ابوبکر ربابیگر دلشدهای چند پی نان و کبابی
امروز سماع است و شراب است و صراحییک ساقی بدمست یکی جمع مباحی
ای آنک به دلها ز حسد خار خلیدیاینها همه کردی و در آن گور خزیدی
برخیز که صبح است و صبوح است و سکاریبگشای کنار آمد آن یار کناری