دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
مگریز ز آتش که چنین خام بمانیگر بجهی از این حلقه در آن دام بمانی
گیرم که نبینی رخ آن دختر چینیاز جنبش او جنبش این پرده نبینی
زان جای بیا خواجه بدین جای نه جاییکاین جاست تو را خانه کجایی تو کجایی
ای شاه تو ترکی عجمی وار چراییتو جان و جهانی تو و بیمار چرایی
یک روز مرا بر لب خود میر نکردیوز لعل لبت جامگی تقریر نکردی
بخوردم از کف دلبر شرابیشدم معمور و در صورت خرابی
چه باشد گر چو عقل و جان نخسبیبرآری کار محتاجان نخسبی
دلا چون واقف اسرار گشتیز جمله کارها بیکار گشتی
دریغا کز میان ای یار رفتیبه درد و حسرت بسیار رفتی
منم فانی و غرقه در ثبوتیبه دریاهای حی لایموتی
تو آن ماهی که در گردون نگنجیتو آن آبی که در جیحون نگنجی
کریما تو گلی یا جمله قندیکه چون بینی مرا چون گل بخندی
نگارا تو در اندیشه درازیبیاوردی که با یاران نسازی
گر این سلطان ما را بنده باشیهمه گریند و تو در خنده باشی
ببین این فتح ز استفتاح تا کیز ساقی مست شو زین راح تا کی
تو نقشی نقش بندان را چه دانیتو شکلی پیکری جان را چه دانی
نه آتشهای ما را ترجمانینه اسرار دل ما را زبانی
دلا تا نازکی و نازنینیبرو که نازنینان را نبینی
اگر درد مرا درمان فرستیوگر کشت مرا باران فرستی
کسی کاو را بود در طبع سستینخواهد هیچ کس را تندرستی
چرا ز اندیشهای بیچاره گشتی؟فرورفتی به خود غمخواره گشتی؟
کجا شد عهد و پیمانی که کردیکجا شد قول و سوگندی که خوردی
دلا رو رو همان خون شو که بودیبدان صحرا و هامون شو که بودی
مرا چون ناف بر مستی بریدیز من چه ساقیا دامن کشیدی