دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
ای صورت روحانی امروز چه آوردیآورد نمیدانم دانم که مرا بردی
گر شمس و قمر خواهی نک شمس و قمر باریور صبح و سحر خواهی نک صبح و سحر باری
از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داریدر گور کجا گنجی چون نور خدا داری
امشب پریان را من تا روز به دلداریدر خوردن و شب گردی خواهم که کنم یاری
نظاره چه میآیی در حلقه بیداریگر سینه نپوشانی تیری بخوری کاری
گر روی بگردانی تو پشت قوی داریکان روی چو خورشیدت صد گون کندت یاری
ای جان و جهان آخر از روی نکوکارییک دم چه زیان دارد گر روی به ما آری
ای بر سر بازارت صد خرقه به زناریوز روی تو در عالم هر روی به دیواری
گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاریتشنیع زنان بودم بر عهد وفاداری
ای بر سر هر سنگی از لعل لبت نوریوز شورش زلف تو در هر طرفی سوری
ای دشمن عقل من وی داروی بیهوشیمن خابیه تو در من چون باده همیجوشی
ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانیبا حلقه عشاقان رو بر در حیرانی
آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانیتشویش مسلمانی ای مه تو که را مانی
ای باغ همیدانی کز باد کی رقصانیآبستن میوه ستی سرمست گلستانی
مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانیخویش من و پیوندی نی همره و مهمانی
آن ماه همیتابد بر چرخ و زمین یا نیخود نیست به جز آن مه این هست چنین یا نی
افند کلیمیرا از زحمت ما چونیای جان صفا چونی وی کان وفا چونی
در عشق کجا باشد مانند تو عشقینیشاهان ز هوای تو در خرقه دلقینی
چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهیاز بهر خدا بشنو فریاد و علی اللهی
جانا تو بگو رمزی از آتش همراهیمن دم نزنم زیرا دم مینزند ماهی
در کوی که میگردی ای خواجه چه میخواهیپابسته شدی چون من زان دلبر خرگاهی
ای شادی آن روزی کز راه تو بازآییدر روزن جان تابی چون ماه ز بالایی
ما مینرویم ای جان زین خانه دگر جایییا رب چه خوش است این جا هر لحظه تماشایی
هم پهلوی خم سر نه، ای خواجهٔ هرجاییپرهیز ز هشیاران وز مردم غوغایی