دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
بیا جانا که امروز آن ماییکجایی تو کجایی تو کجایی
چنان گشتم ز مستی و خرابیکه خاکی را نمیدانم ز آبی
چو اسم شمس دین اسما تو دیدیخلاصه او است در اشیاء تو دیدی
مرا اندر جگر بنشست خاریبحمدالله ز باغ او است باری
بگفتم با دلم آخر قراریز آتشهای او آخر فراری
تو جانا بیوصالش در چه کاریبه دست خویش بیوصلش چه داری
بیا ای آنک سلطان جمالیکمالات کمالان را کمالی
مگر تو یوسفان را دلستانیمگر تو رشک ماه آسمانی
تو تا بنشستهای بر دار فانینشسته میروی و می نبینی
نه آتشهای ما را ترجمانینه اسرار دل ما را زبانی
به کوی دل فرورفتم زمانیهمیجستم ز حال دل نشانی
دیدی که چه کرد یار ما؟ دیدی؟منصوبهٔ یار باوفا دیدی!
روز ار دو هزار بار میآییهر بار چو جان به کار میآیی
مندیش از آن بت مسیحاییتا دل نشود سقیم و سودایی
ای دیده ز نم زبون نگشتیوی دل ز فراق خون نگشتی
گر وسوسه ره دهی به گوشیافسرده شوی بدان ز جوشی
باغ است و بهار و سرو عالیما مینرویم از این حوالی
با این همه مهر و مهربانیدل میدهدت که خشم رانی
آورد خبر شکرستانیکز مصر رسید کاروانی
بشنیده بدم که جان جانیآنی و هزار همچنانی
ای ساقی باده معانیدرده تو شراب ارغوانی
ای وصل تو آب زندگانیتدبیر خلاص ما تو دانی
ای بیتو حرام زندگانیخود بیتو کدام زندگانی
برجه که بهار زد صلاییدر باغ خرام چون صبایی