دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
چون سوی برادری بپوییباید که نخست رو بشویی
مجلس چو چراغ و تو چو آبیوز آب چراغ را خرابی
من پار بخوردهام شرابیامسال چه مستم و خرابی
ای یار یگانه چند خسبیوی شاه زمانه چند خسبی
بازم صنما چه میفریبیبازم به دغا چه میفریبی
ای آنک تو خواب ما ببستیرفتی و به گوشهای نشستی
رو رو که از این جهان گذشتیوز محنت و امتحان گذشتی
روز طرب است و سال شادیکامروز به کوی ما فتادی
آخر گل و خار را بدیدیروز و شب تار را بدیدی
آن را که به لطف سر بخاریاز عقل و معامله برآری
خضری به میان سینه داریدر آب حیات و سبزه زاری
میآید سنجق بهاریلشکرکش شور و بیقراری
ای چشم و چراغ شهریاریوالله به خدا که آن تو داری
ای جان و جهان چه میگریزیوی فخر شهان چه میگریزی
از قصه حال ما نپرسیوز کشتن عاشقان نترسی
ای دلبر بیدلان صوفیحاشا که ز جان بیوقوفی
ای آنک تو شاه مطربانیزان دلبرکش بگو که دانی
روزی که مرا ز من ستانیضایع مکن از من آنچ دانی
چون عشق کند شکرفشانیدر جلوه شود مه نهانی
ای وصل تو اصل شادمانیکان صورتهاست وین معانی
کژزخمه مباش تا توانیهر زخمه که کژ زنی بمانی
مست می عشق را حیا نیوین باده عشق را بها نی
گویم سخن لب تو یا نیای لعل لب تو را بها نی