دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
با دل گفتم چرا چنینیتا چند به عشق همنشینی
در خون دلم رسید فتویاز جمله مفتیان معنی
در عشق هر آنک شد فدایینبود ز زمین بود سمایی
عشق است دلاور و فداییتنهارو و فرد و یک قبایی
ماها چو به چرخ دل برآییچون جان به تن جهان درآیی
آن شمع چو شد طرب فزاییپروانه دلان به رقص آیی
ای بیتو محال جان فزاییوی در دل و جان ما کجایی
گر یار لطیف و باوفاییور از دل و جان از آن مایی
ساقی انصاف خوش لقاییاز جا رفتم تو از کجایی
برخیز و بزن یکی نواییبر یاد وصال دلربایی
رخها بنگر تو زعفرانیکز درد همیدهد نشانی
ای قلب و درست را رواییپیش تو که زفت کیمیایی
ای آنک تو خواب ما ببستیرفتی و به گوشهای نشستی
با یار بساز تا توانیتا بیکس و مبتلا نمانی
در فنای محض افشانند مردان آستیدامن خود برفشاند از دروغ و راستی
مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودیشمع جان تابان مبا جز در سرای بیخودی
ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکیحور را از دست داده از پی کمپیرکی
شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنیچاره او یابد که تُش بیچارگی روزی کنی
ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویدر میان لطف و رحمت همچو جان پنهان توی
بانگ میزن ای منادی بر سر هر دستهایهیچ دیدیت ای مسلمانان غلامی جستهای
در شرابم چیز دیگر ریختی درریختیباده تنها نیست این آمیختی آمیختی
ساقیا بر خاک ما چون جرعهها میریختیگر نمیجستی جنون ما چرا میریختی
گر شراب عشق کار جان حیوانیستیعشق شمس الدین به عالم فاش و یک سانیستی
ای نرفته از دل من اندرآ شاد آمدیای تو شمع شب فروزی مرحبا شاد آمدی