دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
در جهان گر بازجویی نیست بیسودا سریلیک این سودا غریب آمد به عالم نادری
گر من از اسرار عشقش نیک دانا بودمیاندر آن یغما رفیق ترک یغما بودمی
آتشینا آب حیوان از کجا آوردهایدانم این باری که الحق جان فزا آوردهای
ای مهی کاندر نکویی از صفت افزودهایتا بسی درهای دولت بر فلک بگشودهای
آه از آن رخسار برق انداز خوش عیارهایصاعقه است از برق او بر جان هر بیچارهای
پیش شمع نور جان دل هست چون پروانهایدر شعاع شمع جانان دل گرفته خانهای
بار دیگر ملتی برساختی برساختیسوی جان عاشقان پرداختی پرداختی
هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستیدر دل هر خار غم گلزار جان افزاستی
سر نهاده بر قدمهای بت چین نیستیز آنک مسی در صفت خلخال زرین نیستی
این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتییادآوردی جهان را ز آنک در سر داشتی
ای ملامت گر تو عاشق را سبک پنداشتیتا به پیش عاشقان بند و فسون برداشتی
ای تو جان صد گلستان از سمن پنهان شدیای تو جان جان جانم چون ز من پنهان شدی
ای که جانها خاک پایت صورت اندیش آمدیدست بر در نه درآ در خانه خویش آمدی
تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبریجان به جانان کی رسانی دل به حضرت کی بری
در دو چَشمِ مَن نِشین اِی آن که از مَن مَنتریتا قمر را وانمایم کز قمر روشنتری
بیگهان شد هر رفتن سوی روزن ننگریآتشی اندرزنی از سوی مه در مشتری
در میان جان نشین کامروز جان دیگریکاین جهان خیره است در تو کز جهان دیگری
عاشقان را آتشی وآنگه چه پنهان آتشیوز برای امتحان بر نقد مردان آتشی
آخر ای دلبر تو ما را مینجویی اندکیآخر ای ساقی ز غم ما را نشویی اندکی
ساقیا شد عقلها هم خانه دیوانگیکرده مالامال خون پیمانه دیوانگی
چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنیچون قضای آسمانی توبهها را بشکنی
ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظارهایچون به اصل اصل خویش آید چنین هر پارهای
آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایهایآفتاب او نهشت اندر دو عالم سایهای
گشت جان از صدر شمس الدین یکی سودایییدر درون ظلمت سودا ورا داناییی