دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
گرچه در مستی خسی را تو مراعاتی کنیو آنک نفی محض باشد گرچه اثباتی کنی
ساخت بغراقان به رسم عید بغراقانییزهره آمد ز آسمان و میزند سرخوانیی
ای بداده دیدههای خلق را حیرانییوی ز لشکرهای عشقت هر طرف ویرانیی
از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگیبا همه خویشان گرفته شیوهی بیگانگی
ای دهان آلوده جانی از کجا می خوردهایو آن طرف کاین باده بودت از کجا ره بردهای
اقتلونی یا ثقاتی ان فی قتلی حیاتیو مماتی فی حیاتی و حیاتی فی مماتی
خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاریخنک آن دم که برآید ز خزان باد بهاری
بمشو همره مرغان که چنین بیپر و بالیچو نه میری نه وزیری بن سبلت به چه مالی
که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانیچه تفکر کند از مکر و ز دستان که ندانی
مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیاییو اگر نیز بیایی بروی زود نپایی
صنما چونک فریبی همه عیار فریبیصنما چون همه جانی دل هشیار فریبی
اگر او ماه منستی شب من روز شدستیاگر او همرهمستی همه را راه زدستی
چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدیچو ز شهر تو برفتم به وداعیم ندیدی
تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاریتو یکی شهر بزرگی نه یکی بلکه هزاری
تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیریتو کبیری تو کبیری تو کبیر ابن کبیری
ز کجایی ز کجایی هله ای مجلس سامینفسی در دل تنگی نفسی بر سر بامی
مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآییز تو پرماه شود چرخ چو بر چرخ برآیی
مثل ذره روزن همگان گشته هواییکه تو خورشیدشمایل به سر بام برآیی
همه چون ذره روزن ز غمت گشته هواییهمه دردی کش و شادان که تو در خانه مایی
بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایینه در او رنج خماری نه در او خوف جدایی
خبری است نورسیده تو مگر خبر نداریجگر حسود خون شد تو مگر جگر نداری
تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماریچه خوش است این صبوری چه کنم نمیگذاری
هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانیکه ببرد رخت ما را همه دزد شب نهانی
چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانیمنم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی