دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
صلا ای صوفیان کامروز باریسماع است و شراب و عیش آری
منم غرقه درون جوی بارینهانم میخلد در آب خاری
چو عشق آمد که جان با من سپاریچرا زوتر نگویی کآری آری
نگفتم دوش ای زین بخاریکه نتوانی رضا دادن به خواری
به جان تو پس گردن نخارینگویی میروم عذری نیاری
به تن با ما، به دل در مرغزاریچو دربند شکاری تو شکاری
مرا بگرفت روحانی نگاریکناری و کناری و کناری
متاز ای دل سوی دریای ناریکه میترسم که تاب نار ناری
مرا در خنده میآرد بهاریمرا سرگشته میدارد خماری
بدید این دل درون دل بهاریسحرگه دید طرفه مرغزاری
خداوندا زکات شهریاریز من مگذر شتاب ار مهر داری
ندارد مجلس ما بیتو نوریکه مجلس بیتو باشد همچو گوری
ز هر چیزی ملول است آن فضولیملولش کن خدایا از ملولی
مرا هر لحظه قربان است جانیتو را هر لحظه در بنده گمانی
مگیر ای ساقی از مستان کرانیکه کم یابی گرانی بیگرانی
ز مهجوران نمیجویی نشانیکجا رفت آن وفا و مهربانی
برون کن سر که جان سرخوشانیفروکن سر ز بام بینشانی
مرا هر لحظه منزل آسمانیتو را هر دم خیالی و گمانی
چه دلشادم به دلدار خداییخدایا تو نگهدار از جدایی
کجایید ای شهیدان خداییبلاجویان دشت کربلایی
تو هر روزی از آن پشته برآییکنی مر تشنه جانان را سقایی
دلاراما چنین زیبا چراییچنین چست و چنین رعنا چرایی
بیا ای غم که تو بس باوفاییکه ابر قطرههای اشکهایی
بیا ای یار کامروز آن ماییچو گل باید که با ما خوش برآیی