ناهید
جلال الدین محمد مولوی

جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری

غزل شمارهٔ ۲۴۹۱

مولانا، دیوان شمس، غزلیات

اندازهٔ متن۲

جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری

برف تو بفسراندت گر تو تنور آذری

آنک نجوشد او به خود جوش تو را تبه کند

و آنک ندارد آذری ناید از او برادری

فربهیش به دست جو غره مشو به پشم او

آن سر و سبلتش مبین جان وی است لاغری

گر خوشی است این نوا برجه و گرم پیش آ

سر تو چنین چنین مکن مشنو سست و سرسری

۴ بیت۲ بازدید

منبع: ویکی‌درج

از همین دفتر

همهٔ شعرها