دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
اگر چه لطیفی و زیبالقاییبه جان بقا رو ز جان هوایی
هم ایثار کردی هم ایثار گفتیکه از جور دوری و با لطف جفتی
الا میر خوبان هلا تا نرنجیبهانه نگیری و از ما نرنجی
به حیلت تو خواهی که در را ببندیبنالی چو رنجور و سر را ببندی
چو عشقش برآرد سر از بیقراریتو را کی گذارد که سر را بخاری
بتا گر مرا تو ببینی ندانیبه جان لاله زارم به رخ زعفرانی
گل سرخ دیدم شدم زعفرانییکی لعل دیدم شدم زر کانی
عجیبالعجایب توی در کیایینما روی خود، گر عجب مینمایی
تو هر چند صدری شه مجلسیز هستی نرستی در این محبسی
رضیت بما قسمالله لیو فوضت امری دلی خالقی
تماشا مرو نک تماشا تویجهان و نهان و هویدا توی
الا هات حمرا کالعندمکانی ما زجتها عن دمی
خواهیم یارا کامشب نخسپیحق خدا را کامشب نخسپی
حدی نداری در خوش لقاییمثلی نداری در جان فزایی
تو جان مایی، ماه سماییفارغ ز جمله اندیشهایی
با چرخ گردان تیره هواییدارد همیشه قصد جدایی
خواهی ز جنون بویی ببریز اندیشه و غم میباش بری
سلطان منی سلطان منیو اندر دل و جان ایمان منی
آن به که مرا تمکین نکنیتا همچو خودم گرگین نکنی
صنما خرگه توم که بسازی و برکنیقلمیام به دست تو که تراشی و بشکنی
صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروریقمرا میرسد تو را که به خورشید بنگری
ای خجل از تو شکر و آزادیلایق آن وصال کو شادی
حکم نو کن که شاه دورانیسکه تازه زن که سلطانی
مستی و عاشقانه میگوییتو غریبی و یا از این کویی