ناهید
جلال الدین محمد مولوی

آنچ در سینه نهان می‌داری

غزل شمارهٔ ۲۹۲۸

مولانا، دیوان شمس، غزلیات

اندازهٔ متن۲

آنچ در سینه نهان می‌داری

درنیابند چه می‌پنداری

خفته پنداشته‌ای دل‌ها را

که خدایت دهدا بیداری

هر درخت آنچ که دارد در دل

آن بدیده‌ست گلی یا خاری

ای چو خفاش نهان گشته ز روز

تا ندانند که تو بیماری

به خدا از همگان فاشتری

گرچه در پیشگه اسراری

پیش خورشید همان خفاشی

گرچه ز اندیشه چو بوتیماری

چنگ اگرچه که ننالد دانند

کو چه شکل است به وقت زاری

ور بنالد ز غمی هم دانند

کو ندارد صفت هشیاری

۸ بیت

منبع: ویکی‌درج

از همین دفتر

همهٔ شعرها