دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
یا مَلِکَ الْمَغْرِبِ وَالْمَشْرِقِیمِثْلُکَ فِی الْعالَمِ لَمْ یُخْلَقِی
گر نه شکار غم دلدارمیگردن شیر فلک افشارمی
ای که تو از عالم ما میرویخوش ز زمین سوی سما میروی
خشم مرو خواجه! پشیمان شویجمع نشین، ورنه پریشان شوی
ای که ازین تنگ قفس میپریرخت به بالای فلک میبری
باده ده، ای ساقی هر متقیبادهٔ شاهنشهی راوقی
صد دل و صد جان بدمی دادمیوز جهت دادن جان شادمی
کار به پیری و جوانیستیپیر بمردی و جوان زیستی
کردم با کان گهر آشتیکردم با قرص قمر آشتی
آدمیی، آدمیی، آدمیبسته دمی، زانک نهٔ آن دمی
در دل من پردهٔ نو میزنیای دل و ای دیده و ای روشنی
این طریق دارهم یا سندی و سیدیاهد الی وصالهم، ذبت منالتباعد
اخلائی! اخلائی! صفونی عند مولاییو قولوا ان ادوایی قد استولت لافنایی
ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانیفالقهوة من شرطی، لاالتوبة من شانی
بغداد همانست که دیدی و شنیدیرو دلبر نوجوی، چو دربند قدیدی؟!
ای جان، چندان خوبی، نوباوهٔ یعقوبیخرخاشی، آشوبی، جانها را مطلوبی
کسی کو را بود خلق خداییازو یابند جانهای بقایی
عزیزی و کریم و لطف داریولیکن دور شو، چون هوشیاری
بگو ای تازه رو، کم کن ملولیکه تو رو تازه از اصل اصولی
اتیالنیروز مسرورالجنانیحاکی لطفه لطفالجنان
ادر کاسی و دعنی عن فنونیجننت فلا تحدث من جنونی
یا ساقی اسقنی براحعجل فقد استضا صباحی
سلبالعشق فادی، حصلالیوم مرادیبزن ای مطرب عارف، که زهی دولت و شادی
کالی تَیشی آینو سوْای اَفَندی چَلَبینیمشب بر بام مایی، تا کرا میطلبی