دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
تا نَلَغْزی کِه زِ خون، راهِ پَس و پیش، تَر اَسْتآدَمیدُزْد، زِ زَرْدُزْد، کُنون، بیشتَر است
دوش آمد بَرِ من آنکه شب افروز منستآمدن باری اگر در دو جهان آمدنست
عجب ای ساقی جان مطرب ما را چه شدستهله چون مینزند ره ره او را کِه زدست
آنک بیباده کند جان مرا مست کجاستو آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست
من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشستهمه رفتند و نشستند و دمی جان ننشست
روز و شب خدمت تو بیسر و بیپا چه خوشستدر شکرخانه تو مرغ شکرخا چه خوشست
تشنه بر لب جو بین که چه در خواب شدستبر سر گنج گدا بین که چه پرتاب شدست
مطرب و نوحهگرِ عاشق و شوریده خوش استنبوَد بسته بوَد رسته و روییده خوش است
من پری زادهام و خواب ندانم که کجاستچونک شب گشت نخسپند که شب نوبت ماست
سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توستبستان جام و درآشام که آن شربت توست
بوسهای داد مرا دلبر عیار و برفتچه شدی چونک یکی داد بدادی شش و هفت
ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشتگفت بس چند بُوَد؟ گفتمش از چند گذشت
ساقیا این می از انگور کدامین پُشتهستکه دل و جان حریفان ز خمار آغشتهست
ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادستجانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست
مگر این دم سر آن زلف پریشان شده استکه چنین مشک تتاری عبرافشان شده است
دلبری و بیدلی اسرار ماستکار کار ماست چون او یار ماست
عاشقان را جست و جو از خویش نیستدر جهان جوینده جز او بیش نیست
غیر عشقت راه بین جستیم نیستجز نشانت همنشین جستیم نیست
در دل و جان خانه کردی عاقبتهر دو را دیوانه کردی عاقبت
این چنین پابند جان میدان کیستما شدیم از دست این دستان کیست
عاشقی و بیوفایی کار ماستکار کار ماست چون او یار ماست
گُم شدن در گُم شدن دینِ منستنیستی در هست آیینِ منست
عشوه دشمن بخوردی عاقبتسوی هجران عزم کردی عاقبت