دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
ای قوم به حج رفته کجایید؟ کجایید؟معشوق همین جاست، بیایید بیایید
بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شداز چرخ فرود آمد و در ما نگران شد
آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمدامسال در این خرقه زنگار برآمد
مهتاب برآمد کلک از گور برآمدوز ریگ سیه چرده سقنقور برآمد
تدبیر کند بنده و تقدیر نداندتدبیر به تقدیر خداوند نماند
چون بر رخ ما عکس جمال تو برآیدبر چهره ما خاک چو گلگونه نماید
هر نکته که از زهر اجل تلختر آیدآن را چو بگوید لب تو چون شکر آید
از بهر خدا عشق دگر یار مداریددر مجلس جان فکر دگر کار مدارید
مرغان که کنون از قفس خویش جداییدرخ باز نمایید و بگویید کجایید
گر یک سر موی از رخ تو روی نمایدبر روی زمین خرقه و زنار نماند
بگو دل را که گرد غم نگرددازیرا غم به خوردن کم نگردد
دلم امروز خوی یار داردهوای روی چون گلنار دارد
نثرنا فی ربیع الوصل بالوردحنانینا فنعم الزوج و الفرد
بیا ای زیرک و بر گول میخندبیا ای راه دان بر غول میخند
اگر عالم همه پرخار باشددل عاشق همه گلزار باشد
توی نقشی که جانها برنتابدکه قند تو دهانها برنتابد
دلی دارم که گرد غم نگرددمیی دارم که هرگز کم نگردد
خنک جانی که او یاری پسنددکز او دوریش خود صورت نبندد
چمن جز عشق تو کاری نداردوگر دارد چو من باری ندارد
سماع صوفیان می درنگیردکه آتش هیزمی را تر نگیرد
رجب بیرون شد و شعبان درآمدبرون شد جان ز تن جانان درآمد
چو شب شد جملگان در خواب رفتندهمه چون ماهیان در آب رفتند
پریر آن چهره یارم چه خوش بودعتاب و ناز دلدارم چه خوش بود
دلم را ناله سرنای بایدکه از سرنای بوی یار آید